تبلیغات
یا امام زمان (عج)

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

یا زهرا (س).یا شهید گمنام


یا امام زمان (عج)
1170 سال است که مهدی (عج) به دنبال 313 مرد است و چقدر مرد شدن زمان می برد!
نویسندگان
نظر سنجی
آهای کسی که اسم خودت رو گذاشتی مسلمون چقدر حاضری برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات بفرستی ایا اصلا حاضری؟




تگ
تگ

next page

پیشگفتار

حضرت آیةالله حاج سید رضا صدر (قدس سره) (1300 - 1373) فقیهى عالى مقام، حكیمى توانا، بقیةالسلف دودمانى عریق و مشهور به علم و تقوا و فقاهت، در مشهد مقدس متولد شد. پس از فراگرفتن دروس مقدماتى در حوزه علمیه مشهد، همراه پدر بزرگوارش حضرت آیةالله العظمى سید صدرالدین صدر (قدس سره) - كه از مراجع آن زمان بود - به قم مهاجرت كرد. دروس سطح و همچنین دروس خارج فقه و اصول و فلسفه و عرفان را از محضر اساتید بزرگ حوزه علمیه قم از جمله مرحوم والدشان و مرحوم آیةالله العظمى حجت و مرحوم آیةالله امام خمینى (قدس سره) بهره برده و در مدتى كوتاه در سایه تلاش و نبوغ خویش، در ردیف برجستگان حوزه در آمد و به خاطر جامعیت منحصر به فرد خویش بین اقران مشار بالبنان گردید.
آن بزرگوار، در عین دارا بودن مراتب عالى اجتهاد در حد مرجعیت و تدریس علوم حوزوى، بیانى شیوا و قلمى محكم و نثرى روان داشت و به علت این آمادگى علمى و قلمى، توانست آثارى بس گرانبها در علوم مختلف از خود به جا گذارد؛ آثارى كه مى‏تواند الگوى بسیار مناسبى در ارائه علوم اسلامى در سطوح مختلف باشد.
توأم بودن اتقان مطلب با تقواى صاحب قلم، اگر همراه با ژرف اندیشى و امانت دارى در ارائه مطلب باشد، مى‏تواند اثرهاى بس گرانقدرى بیافریند و تشنگان حقیقت را از چشمه سار زلال معرفت سیراب گرداند، و ما در آثار باقى مانده علمى مرحوم آیةالله صدر، این چنین مشخصاتى را به وضوح مشاهده مى‏كنیم.
از خداوند متعال مسألت داریم كه توفیق عنایت فرماید تا بتوانیم تمام آثار آن مرحوم را به نحو شایسته در اختیار حوزه‏هاى علمیه و امت اسلامى قرار دهیم.
زندگى نامه مشروح آیةالله صدر در اولین شماره از سلسله آثار ایشان یعنى (تفسیر سوره حجرات) آمده است.
در پایان از مسئولان محترم مركز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم كه امكان انتشار این آثار را فراهم مى‏كنند، تشكر مى‏كنم.
سید باقر خسروشاهى‏ سرآغاز
اینك جلد سوم كتاب (شب پنج شنبه) به دوستان عزیز تقدیم مى‏شود.
موضوع جلد یكم، استقامت بود كه از بهترین صفات است و به وسیله آن مى‏توان خود را به صفت‏هاى پسندیده آراست.
موضوع جلد دوم، حسد بود كه از بدترین صفات است و صفت‏هاى زشت را نیز به ارمغان مى‏آورد.
بحث از حسد كه پایان یافت، یكى از دوستان پیش نهاد كرد كه موضوع سخن را وجود مقدس حضرت ولى عصر (ع) قرار دهیم. این پیش نهاد به تصویب رسید و افتخار آن كه یك سال، موضوع سخن ما در شب‏هاى پنج شنبه درباره آن حضرت باشد، نصیب ما گردید؛ امیدوارم كه روزى یادداشت‏هاى آن، منتشر شود و تقدیم دوستان گردد.
پس از اتمام آن بحث، به خاطر رسید كه درباره یكى از گناهان سخن گفته شود. دروغ، براى این كار در نظر گرفته شد.
دروغ، گناهى است بزرگ و كلید گناهان مى‏باشد و از نظر ارتكاب، آسان‏ترین گناه است و همه كس در خطر آن، قرار دارد.
بسیارى از گناهان را هر كسى نمى‏تواند مرتكب شود، ارتكابش شرایطى لازم دارد، ولى دروغ را ناتوان‏ترین اشخاص و بى شعورترین آن‏ها در بیش‏تر اوضاع و احوال مى‏تواند مرتكب گردد؛ از این رو شایستگى دارد كه بیش از گناهان دیگر، مورد بحث قرار گیرد، چون خطر ارتكابش بیش از گناهان دیگر مى‏باشد.
آیا مى‏شود با این گناه شوم، مبارزه كرد؟ آیا مى‏توان، این میكرب خطرناك را، تا اندازه‏اى، از پیكر جامعه دور كرد؟ بایستى توفیق این كار از خداى بزرگ خواسته شود.
هفته‏اى چند، درباره دروغ بحث شد، ولى به عللى نوشته نشد، لیكن خوشبختانه توفیقى حاصل شد كه دروغ بار دیگر مورد بحث قرار گیرد؛ اینك نوشته‏هاى آن تقدیم مى‏گردد.
سید رضا صدر 9 محرم 1382 / 21 خرداد 1341

مقدمه‏

دینِ راستى و درستى‏
بحث ما درباره دروغ از نظر مكتب اخلاقى و اجتماعى اسلام است.
اسلام، هم از نظر سلبى با دروغ مبارزه كرده است و هم از نظر ایجابى و ترغیب به راستى. از نظر سلبى، راهنمایى‏هایى براى ریشه كن كردن این ماده فساد نموده كه در این كتاب به طور تفصیل به نظر خوانندگان ارجمند، خواهد رسید.
اكنون به طور مختصر و كوتاه به مبارزه اسلام با دروغ، از نظر ایجابى و ترغیب به سوى راستى و درستى اشاره مى‏شود: آرى، اسلام دینى است كه براى دعوت به راستى و درستى آمده است و بس.
در قرآن، آیه‏هاى بسیارى درباره راستى و راست گویان، وجود دارد، براى نمونه:
1. هَذَا یَوْمُ یَنفَعُ الصادِقِینَ صِدْقُهُمْ لهَُمْ جَنَّاتٌ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَّضىَ اللَّهُ عَنهُمْ وَ رَضوا عَنْهُ ذَلِك الْفَوْزُ الْعَظِیمُ1 قرآن در این آیه بهترین ارزش‏ها و بالاترین پاداش‏ها را براى راست‏گویان بیان مى‏كند.
2. یَا أَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصادِقِینَ 2 و در این آیه مسلمانان را به تقوا و به هم قدم بودن با راست گویان، امر مى‏كند.
3. وَ قُل رَّب أَدْخِلْنى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنى مخْرَجَ صِدْقٍ3 و در این آیه به پیغمبر خود فرمان مى‏دهد كه راستى را در آغاز و انجام بخواهد.
پیغمبر اسلام، ملاك مسلمانى را راستى و درستى اعلام فرموده؛ امام رضا (ع) به وسیله پدرانش، سخن جد بزرگوارش رسول خدا (ص) را چنین روایت مى‏كند: (نگاه نكنید به نماز بسیار خواندن و روزه بى شمار گرفتن و حجِ فراوان رفتن و نیكى چندان كردن و شب را به ذكر زنده داشتن، ولى نگاه كنید به راستى در گفتار و درستى در امانت دارى)4 از سخن امام جعفر صادق (ع)، كه تفسیر فرمایش رسول است، استفاده مى‏شود كه عبادت بسیار، گواه ایمان كامل نیست، زیرا ممكن است بر اثر عادت باشد كه اگر ترك عبادت كند ناراحت گردد: فان ذلك شى‏ء قد اعتاده؛ فلو تركه استوحش لذلك.5 پس نشانه ایمان كامل، همان راست گویى و درست كارى است.
باز هم امام صادق (ع) مى‏فرماید: فریب نماز خواندن و روزه گرفتنشان را نخورید: لا تغتروا بصلاتهم و لا بصیامهم فان الرجل ربما لهج بالصلاة و الصوم حتى لو تركه استوحش. ولى آن‏ها را در راست گویى و امانت دارى آزمایش كنید: ولكن اختبروا عند صدق الحدیث و أداء الامانة6 باز هم امام جعفر صادق (ع) مى‏فرماید: (خدا پیامبرى نفرستاد، مگر براى دعوت به راست گفتن و در امانت خیانت نكردن7) مردى براى كسب فضیلت به حضور امام پنجم، محمد باقر (ع) شرفیاب مى‏شود. حضرتش، این سخن را نخستین درس قرار مى‏دهد: (راستى را پیش از سخن گویى بیاموزید.)8 امام صادق(ع) براى یكى از دوستانش چنین پیام مى‏فرستد: (در نظر بگیر كه على، نزد رسول خدا، بر اثر چه به این قرب و منزلت رسید؟ على به این مقام نرسید، مگر بر اثر راستى و درستى.)9 از حدیث دیگر چنین استنباط مى‏شود كه درستى در كردار، معلول راستى در گفتار است؛ یعنى كسى كه راست گو باشد، درست كار مى‏باشد.
امام ششم مى‏فرماید: (من صدق لسانه زكى عمله؛10 كسى كه زبانش راست بگوید، رفتارش پاكیزه خواهد بود - یا پاكیزه خواهد شد.) راستى كلید نیكى و خوبى هاست. كسى كه بدین صفت عالى آراسته باشد و بتواند آن را نگه دارى كند كه شیطان از كفش نرباید، به او مژده باید داد كه به كردارهاى نیك، آراسته مى‏باشد و یا آراسته خواهد شد و راستى، وى را به سر منزل نیكان خواهد رسانید. گفتار پاك از دل پاك ریشه مى‏گیرد و به رفتار پاك بارور مى‏شود.
پس حقیقت سه كلمه‏اى را كه مى‏گویند از زردشت به جاى مانده (گفتار نیك، رفتار نیك، اندیشه نیك) به یكى تحقق پیدا مى‏كند و آن، همان گفتار نیك است؛ زیرا گفتار نیك از اندیشه نیك بر مى‏خیزد؛ تا اندیشه نیك و پاكى دل نباشد، گفتار نیك پیدا نخواهد شد. گفتار نیك، رفتار نیك را ثمر مى‏دهد، بلكه دل را هم نیك مى‏كند. گفتار نیك كه دگران را نیك مى‏كند، رفتار گوینده را هم نیك خواهد كرد و چگونه مى‏شود در خود گوینده تأثیر نكند؟! راست گویى از عظمت روحى ریشه مى‏گیرد، راست گو، نمایاندن حقیقت خویش را بر خود عیب نمى‏داند و همان كه هست خود را نشان مى‏دهد. پاكى، درستى، بزرگوارى، نقطه سیاهى نیست كه آشكار شدنش ایجاد ناراحتى كند. او با كمال سربلندى مى‏گوید: نمى‏دانم و در پى یادگرفتن مى‏رود. راست گو، داراى شخصیتى است كه دروغ گو فاقد آن مى‏باشد. راست گو، شجاعت و عظمت روحى دارد و از حقیقت بیمى ندارد.
عظمت روح، عظمت موقعیت مى‏آورد. راست گو، مورد اعتماد همه مى‏باشد؛ این خود بالاترین عظمت هاست. امیرالمؤمنین (ع) مى‏فرماید: ( الا فاصدقوا فان الله مع الصادقین؛11 راست بگویید، چون خدا با راست گویان است.) این سخن، بالاترین مژده‏ها براى راست گویان مى‏باشد، كه خدا با آن‏ها است؛ خدایى كه بزرگ است، بى نیاز است، قدرتش بالاترین قدرت هاست، كرمش نامتناهى و نعمش بى‏پایان است. هر ناتوانى چنین قدرتى با او باشد، تواناترین فرد خواهد بود. نیازمندى كه خداى بى نیاز و كریم با او باشد، بى نیاز و توانگر خواهد بود. كسى كه خدا با او باشد، چه غم دارد ، زیرا چه كم دارد... على (ع) بدین وسیله ساده و آسان، راه خدا را با خود یار كردن نشان مى‏دهد. خدا هم در قرآنش فرموده: ( كونوا مع الصادقین؛ 12 با راست گویان باشید.) على (ع) خودش برترین فرد راست گویان است. هر كس خود را پیرو قرآن مى‏داند، باید با على (ع) باشد.
اگر راستى و درستى در جهان حكومت كند و هدف رهبران بشر، یعنى فرستادگان خدا، جامه عمل بپوشد، جهان، بهشت برین خواهد شد و آسایش همگانى سرتاسر گیتى را فرا خواهد گرفت. اكنون این آرزویى بیش نیست، ولى آرزو بر جوانان عیب نیست.
سید رضا صدر شب جمعه 10 شعبان 1383 / 6 دى 1342 شب پنج شنبه13

دروغ‏

بزرگ‏ترین گناهان‏
امیرالمؤمنین (ع) مى‏فرماید: (ان اعظم الخطایا عند الله اللسان الكذوب؛14 بزرگ‏ترین گناهان نزد خدا، زبان بسیار دروغ گو است.) زبان دروغ گو داشتن، یعنى دروغ گو بودن. دروغ به وسیله زبان، وجود پیدا مى‏كند و زبان یكى از علل وجودى دروغ است. اگر كسى دروغى بگوید، این كار با زبانش انجام مى‏گیرد. اگر زبانى بسیار دروغ گو باشد، دارنده آن زبان، بسیار دروغ خواهد گفت.
هر گناهى با عضوى از اعضاى انسان در خارج رخ مى‏دهد و گناه را مى‏توان به آن عضو نسب داد؛ چون گناه كار گناه را به وسیله آن عضو انجام داده است. دست خیانت كار داشتن، یعنى دزد و خائن به مال بودن. چشم ناپاك داشتن، یعنى خائن به ناموس بودن. زبان دروغ گو داشتن، یعنى دروغ گو بودن.
سر آن كه زبان پر دروغ، بزرگ‏ترین گناه است، در آینده روشن خواهد شد؛ اكنون باید معناى دروغ روشن شود.
دروغ چیست؟
دروغ، سخن بر خلاف حقیقت است و دروغ گو كسى است كه بر خلاف حقیقت، خبرى مى‏دهد.
شما اگر گرسنه باشید و به منزل دوست خود بروید، او براى شما غذا بیاورد، شما بگویید من سیر هستم، این سخن دروغ است، چون بر خلاف حقیقت خبر داده‏اید.
كم را بیش گفتن یا بیش را كم گفتن، دروغ است و گوینده‏اش دروغ گو مى‏باشد، چنان كه بود را نبود و یا نبود را بود خبر دادن دروغ گویى مى‏باشد و نیز بد را خوب و خوب را بد یا كوچك را بزرگ و بزرگ را كوچك خواندن، دروغ خواهد بود.
دروغ و دروغ گویى‏
دروغ از صفات سخن است و دروغ گویى از صفات سخن گو و این دو همیشه با هم یار نیستند. مى‏شود سخنى دروغ باشد، ولى گوینده‏اش دروغ گو نباشد، چنان كه ممكن است كسى دروغ بگوید، ولى سخنش دروغ نباشد ، بلكه راست و مطابق حقیقت باشد.
شما اگر به وقوع حادثه‏اى اطمینان پیدا كردید، در صورتى كه آن حادثه رخ نداده باشد، هنگامى كه از وقوع آن خبر مى‏دهید، شما دروغ گو نیستید، ولى خبر شما دروغ است. دروغ گو اگر سخن راستى بگوید كه به نظرش بر خلاف حقیقت باشد، خبر او راست است، چون مطابق با واقع است، ولى خودش دروغ گفته، زیرا به نظر خودش بر خلاف حقیقت، سخن گفته است.
در زبان عربى‏
در زبان عربى، دروغ را كذب گویند و خبر دروغ را خبر كاذب مى‏خوانند، چنان كه خود دروغ گو را نیز كاذب مى‏خوانند.
پس در این زبان، كاذب بودن، هم صفت سخن مى‏باشد، و هم صفت سخن‏گو و این اشتراك، ممكن است گاهى موجب اشتباه بشود و به گمان برسد كه هر جا كه خبر كاذب پیدا شود، خبر دهنده هم باید كاذب باشد، یعنى صفت گفته را به گوینده سرایت بدهند.
نظریه‏اى از قرن سوم‏ نظّام، دانشمند نامى قرن سوم در دروغ نظریه‏اى دارد؛ او مى‏گوید: (دروغ، سخن بر خلاف عقیده است، نه بر خلاف واقع.) نظام براى اثبات صحت نظریه‏اش به این آیه شریفه استدلال مى‏كند: ( والله یشهد ان المنافقین لكاذبون؛15 خدا گواهى مى‏دهد كه منافقان، دروغ گویند.) منافقان، شرفیاب حضور رسول خدا (ص) مى‏شدند و عرضه مى‏داشتند كه ما گواهى مى‏دهیم كه تو رسول خدا (ص) هستى.
خدا در این سوره مباركه با پیغمبر خود سخن مى‏گوید و منافقان را به او مى‏شناساند. خدا مى‏فرماید: وقتى كه منافقان نزد تو آمدند و گفتند كه ما شهادت مى‏دهیم كه تو رسول خدا هستى، با آن كه خدا مى‏داند تو رسول او هستى ولیكن بدان كه منافقان دروغ مى‏گویند.
بیان استدلال: سخن منافقان كه شهادت به رسالت بود، سخنى بود مطابق حقیقت، ولى خدا آنان را دروغ گو خوانده است.
دروغ گو بودن منافقان از این نظر است كه آن‏ها این سخن را از روى ایمان نگفتند، بلكه در دل بر خلاف آن، عقیده داشتند؛ از این پى مى‏بریم كه دروغ، سخن بر خلاف عقیده است، نه بر خلاف حقیقت.
نظرى به این نظریه‏
گویا دو چیز، موجب اشتباه این مرد دانا شده كه دروغ را سخن بر خلاف عقیده پنداشته، نه بر خلاف حقیقت: 1.غفلت از این كه كاذب هم صفت خبر قرار مى‏گیرد و هم صفت مخبر؛ او پنداشته كه كاذب، تنها صفت مخبر خواهد بود و بس.
2.گمان آن كه میان خبر دروغ و دروغ گو ملازمه مى‏باشد و این صورت به خاطرش نرسیده كه ممكن است خبردهنده، دروغ گو باشد، ولى خبرش دروغ نباشد، لذا نتیجه گرفته كه دروغ، سخن بر خلاف اعتقاد است، نه بر خلاف واقع.
ولى آیه شریفه اگر دلیل بر سخن ما نباشد، سخن نظّام را اثبات نمى‏كند، زیرا سخن منافقان، راست و عین حقیقت بود، ولى خود آن‏ها در این حقیقت گویى دروغ گو بودند، چون كلامشان را بر خلاف واقع مى‏پنداشتند.
علماى بیان، استدلال نظّام را چنین ابطال كرده‏اند كه منافقان، دروغ‏گوى در شهادت دادن بوده‏اند.
معماى طاووس‏
طاووس یمنى كه از بزرگان برادران اهل سنت مى‏باشد و براى خویش مقام شامخى در دانش قائل بوده، به پندار خود معمایى درست كرده بود، آن را از حضرت امام باقر (ع) بپرسید: كدام مردمى بودند كه شهادت به حق دادند، ولى در عین حال دروغ گو بودند؟ امام فرمود: آنان منافقان بودند، در موقعى كه به رسول خدا (ص) عرض كردند ما شهادت مى‏دهیم كه تو رسول خدایى با آن كه گفته آن‏ها راست بود، ولى خود آن‏ها دروغ گو بودند.16 منافقان‏
منافقان كسانى بوده‏اند كه در زبان، اظهار اسلام مى‏كردند و خود را پیرو رسول خدا (ص) مى‏خواندند، ولى در دل دشمن آن حضرت بودند و پیامبرى حضرتش را انكار مى‏كردند. قرآن آنان را چنین معرفى مى‏كند: (برخى از مردم مى‏گویند كه ما به خدا و روز قیامت ایمان آورده‏ایم، ولى آن‏ها مؤمن نیستند و مى‏خواهند خدا و مسلمانان را گول بزنند؛ آن‏ها خودشان را گول مى‏زنند و بس، ولى نمى‏فهمند.)17 (وقتى كه مسلمانان را مى‏بینند، مى‏گویند ما ایمان آورده‏ایم، وقتى كه با همكیشان پلید خود مى‏نشینند، مى‏گویند ما با شماییم و مسلمانان را مسخره مى‏كنیم؛ خدا هم آن‏ها را مسخره مى‏كند و آنان را رها مى‏كند تا در این گمراهى همچنان سرگردان بمانند؛ این‏ها كسانى هستند كه هدایت و رستگارى را داده، ضلالت و گمراهى را خریده‏اند و تجارتشان سود نكرده است.)18 دسته‏هاى منافقان‏
منافقان چهار دسته بوده‏اند: دسته‏اى از روى طمع و براى رسیدن به مال و مقام در اسلام داخل شدند. در میان این دسته، كسانى بودند كه خبر ظهور پیغمبر اسلام از كاهنان عرب به آن‏ها رسیده بود، آن‏ها از موقعیت آن حضرت در آینده اطلاع داشتند، اینان مردم هشیارى بودند و با نقشه كامل در اسلام داخل شدند.
دسته دوم كه زیركى دسته اول را نداشتند، هنگامى كه فتوحات اسلام را دیدند، اسلام آوردند؛ پیدایش این دسته، پس از غزوه بدر بود.
دسته سوم، بر اثر فشار محیط و عدم مساعدت اوضاع با ماندن آن‏ها در كفر به اسلام رو كردند؛ این دسته بیش‏تر از اهل مدینه بودند.
دسته چهارم، كسانى بودند كه پس از ایمان آوردن، سست عقیده شده و بى دین و لامذهب گردیده بودند ولى طمع یا وضع محیط به آن‏ها اجازه نمى‏داد كه كفر باطنى خود را آشكار كنند و به طور علنى با پیغمبر اسلام به مخالفت برخیزند.
منافقان مدینه‏
منافقان را در میان پیروان رسول خدا (ص) باید ستون پنجم كفر نامید. آن‏ها در میان مسلمانان ایجاد اختلاف مى‏كردند و روحیه سربازان اسلام را ضعیف مى‏كردند، در زیر پرده با كفار روابط داشتند.
وقتى كه رسول خدا (ص) به قصد دفاع كفار از مدینه براى غزوه احد خارج شد، (عبدالله بن اُبى) سر دسته منافقان مدینه با حضرتش مخالفت كرد و پیش نهاد كرد كه در مدینه بمانید و دفاع كنید. در این پیش نهاد به قدرى اصرار ورزید كه كارشان با سعد بن معاذ، رئیس عشیره اوس به مشاجره كشید.
آیا منظور عبدالله از این پیش نهاد، تخطئه رسول خدا (ص) و سبك كردن اوامر آن حضرت، پیش مسلمانان بود؟ آیا منظورش ایجاد شكاف و اختلاف میان مسلمانان بود؟ آیا مى‏خواست وقت حمله كفار به مدینه، دروازه‏ها را بگشاید و سپاه دشمن را وارد شهر كند؟ وقتى كه نقشه‏اش نقش بر آب گشت و پیغمبر اسلام با سپاه هزار نفرى‏اش از مدینه خارج شد، عبدالله نقشه دیگرى كشید و خود را در زمره لشكر اسلام قرار داد. در میان راه یك بار با سیصد نفر از همكیشانش از سپاه دین جدا شده و به مدینه بازگشت.19 بایستى بزرگى این خیانت را در نظر آورد كه بازگشت یا فرار یك سوم سپاه، آن هم به سرعت، چگونه روحیه سربازان را متزلزل مى‏كند، آن هم سربازانى كه از فرمانده خود هیچ گونه بیمى نداشته باشند.
منافقان مكى‏
غزوه احد شروع شد. در آغاز، بر اثر رشادت و فداكارى امیرالمؤمنین (ع) فتح نصیب مسلمانان گردید و كفار فرار كردند، ولى همین كه مسلمانان به جمع كردن غنیمت‏هاى جنگ مشغول شدند، كفار قریش، نیروى پراكنده خود را گرد آورده و ناگهان از پشت سر بر مسلمانان تاختند. مردمانى كه سلاح را كنار گذاشته بودند و به جمع آورى غنایم مشغول بودند، از این غافل‏گیرى پریشان شدند و پا به فرار گذاشتند. از سپاه هفتصد نفرى به جز شصت هفتاد نفر استقامت نكردند و از این گروه به جز دو تن، همگى شهید شدند؛ آن دو یكى على (ع) بود و دیگرى ابو دُجانه انصارى.
علاوه بر بازگشت عبدالله، كه خود روحیه سربازان اسلام را ضعیف كرده بود، غافل‏گیرى كفار نیز موجب تضعیف بیشتر روحیه آنان گردید، در نتیجه، رسول خدا (ص) در پیش دشمن تنها ماند و بزرگ‏ترین خطر، متوجه هستى اسلام گردید.
ارتباط منافقان با كفار
طبرى مى‏نویسد: عده‏اى از فراریان، تصمیم گرفتند كه به وسیله عبدالله بن اُبَّى از ابوسفیان رئیس كفار امان بگیرند! از این مطلب چند نكته دقیق تاریخى استفاده مى‏شود: یكى آن كه عبدالله بن ابى با ابوسفیان، روابط صمیمانه داشتند وگرنه چنین توقعى از وى صحیح نبود.
دیگر آن كه در میان كسانى كه با رسول خدا (ص) ماندند و قبل از شروع جنگ باز نگشتند، منافقانى موجود بوده‏اند كه با عبدالله روابط صمیمانه داشته‏اند، چه اگر صمیمیتى در كار نبود، انتظار میانجى گرى از او بى جا بود.
سوم آن كه، این‏ها از منافقان مدینه نبودند، بلكه منافقانى از مردم مكه بودند كه از ابوسفیان بر خویش بیم داشتند، چون منطقه نفوذ ابوسفیان تنها مكه بود.
احتمال دیگرى كه در كار هست، این است كه اینان با عبدالله هم پیمان بوده‏اند كه از میدان نبرد فرار كنند و رسول خدا را به كشتن دهند.
نكته دیگرى كه استفاده مى‏شود این است كه نفاق اینان، از نفاق منافقان مدینه پنهان‏تر بوده، چون آشكارا با آن‏ها هم كارى نمى‏كردند، بلكه در سرّ با آنان بودند.
( و اذا خلوا الى شیاطینهم قالوا انا معكم؛20 وقتى كه شیطانهاى خود را در نهان مى‏بینند، مى‏گویند ما با شما هستیم.) مطلبى كه جلب نظر مى‏كند، روابط صمیمى عبدالله با ابوسفیان بوده، به طورى كه ابوسفیان، شفاعت او را درباره مكه‏اى‏ها مى‏پذیرفته و امان مى‏داده.
آیا این روابط صمیمانه، برخاسته از چه بوده؟ چون تاریخ نمى‏گوید كه این دو قبل از اسلام روابطى داشته‏اند؛ اضافه بر این، قبل از اسلام، ابوسفیان شخصیتى نداشته است.
آیا عبدالله بعد از اسلام به ابوسفیان خدماتى كرده؟ آیا به گردن او حقوقى داشته كه ابوسفیان نمى‏توانسته تقاضاى عبدالله را نپذیرد؟

دروغ و دورویى‏

واژه دروغ‏
آیا ریشه كلمه دروغ، دو رُخ بوده؟21 یا بسیط است و تركیبى در آن نیست؟ هر چه باشد، مربوط به بحث ما نیست، زیرا ما از نظر اخلاقى و اجتماعى در آن بحث مى‏كنیم، نه از نظر لفظى، ولى آن چه مسلم است، دروغ با دورویى همراه است و دروغ گو، دو رخ مى‏باشد و زبان و دلش یكى نیست.
دو رو كسى است كه یك رو، بیش‏تر دارد، خواه دو رو داشته باشد، خواه چندین رو.
دو رویى دروغ گو، چنین است: به این كه مى‏رسد، سخنى مى‏گوید و با رویى ملاقات مى‏كند و به آن كه مى‏رسد، خلافش را مى‏گوید و با روى دیگر ملاقات مى‏كند؛ در این ساعت این گونه سخن مى‏گوید، در ساعت دیگر، طور دیگر؛ او داراى چندین رو و چندین زبان است یا آن كه براى خود رویى دارد و براى مردم، رویى.
در زبان عرب‏
دو رویى را در زبان عربى نفاق و دو رو را منافق مى‏خوانند، پس دروغ گو منافق مى‏باشد و منافق دروغ گو. قرآن مى‏گوید: ( والله یشهد ان المنافقین لكاذبون؛22 خدا گواهى مى‏دهد كه منافقان دروغ گویند.) منافق، زبان و دلش دو تاست؛ با زبان، اظهار مهر مى‏كند، ولى در دل، سایه شما را به تیر مى‏زند؛ در جلسه خصوصى سخنى مى‏گوید، در جلسه عمومى دیگر؛ زبان‏هاى گوناگون دارد و چهره‏هاى رنگارنگ.
سخن رسول خدا (ص)
پیغمبر بزرگ فرمود: (من خالفت سریرته علانیته، فهو منافق؛23 كسى كه نهان و آشكارش دو گونه باشد، منافق است.) روش منافق این است كه در نهان ، چیزى مى‏گوید و در آشكار چیزى. در حضور، ستایش مى‏كند و دوست مى‏باشد، ولى در غیاب نكوهش مى‏كند و دشمن مى‏باشد.
رسول خدا (ص) با این دستور بزرگ تربیتى، جهان را راهنمایى مى‏كند. حضرتش مى‏خواهد، در میان مسلمانان نفاق نباشد و دو رویى راه نداشته باشد. مسلمان، بایستى یك رو داشته باشد، نه دو رو. مسلمان بایستى یك دل و زبان باشد؛ نهان و آشكارش یكى باشد؛ حضور و غیابش تفاوتى نداشته باشد. منافق ایمان ندارد؛ ولى مسلمان با ایمان، اگر دوست باشد، دوستى مى‏كند و اگر دشمن باشد، دشمنى، شب و روز یك رنگ است، نه دو رنگ؛ مسلمان اگر دوست نباشد، به دروغ اظهار مهر نمى‏كند، تملق نمى‏گوید و چاپلوسى نمى‏كند.
دروغ گوى بى شرم‏
بسیارى از دروغ گوها، اگر بدانند كه مردم، آن‏ها را دروغ گو مى‏دانند، ناراحت مى‏شوند و در هنگام سخن مى‏كوشند كه محكم سخن گویند تا سخنشان باور شود. بایستى از راست گویى تجاوز نكنند تا آبروى از دست رفته را باز آرند.
ولى دسته‏اى از دروغ گوها شرم و حیا را كنار گذارده و با كمال وقاحت، در حضور كسانى كه آنان را مى‏شناسند دروغ مى‏گویند و گاهى یكى از حاضران را به راستى سخن خویش گواه مى‏گیرند.
در نطق‏هاى عمومى با كمال پررویى دروغ مى‏گویند، در صورتى كه مى‏دانند شنوندگان آن‏ها از دروغ گویى آنان كاملا اطلاع دارند.
دو رویى با خدا و رسول (ص)
بالاترین بى شرمى، دورویى با خدا و رسول است؛ خدایى كه چیزى از او پنهان نیست و از همه چیز با خبر مى‏باشد و رسولى كه خدایش به او خبر مى‏دهد و آگاهش مى‏سازد.
دو رویان با كمال بى‏حیایى، نزد رسول خدا مى‏آمدند و تظاهر به ایمان مى‏كردند، در صورتى كه در دل ایمان نداشتند.
خدا این گونه رفتارها و دورویى آنان را به رسول خود خبر مى‏داد. در حدود صد آیه از آیات قرآن راجع به منافقان و دو رویان است و سوره‏اى به نام آن‏ها در قرآن مى‏باشد كه خدا در آن سوره با رسول خود سخن مى‏گوید و منافقان را معرفى مى‏كند.
اكنون پاره‏اى از مضامین آن سوره نقل مى‏شود: وقتى كه منافقان نزد تو آمدند و گفتند: شهادت مى‏دهیم كه تو رسول خدا هستى، با آن كه خدا مى‏داند كه تو رسول او هستى، ولى شهادت مى‏دهد كه منافقان دروغ مى‏گویند.
آن‏ها سوگند مى‏خورند و آن را سپر جان خود قرار داده تا راه خدا را سد كنند؛ این بسیار بد و ناپسند است.
آن‏ها ایمان آوردند و سپس كافر شدند و راه پى بردن به حقایق بر آن‏ها بسته گشت.
وقتى كه به آن‏ها گفته شود، بیایید تا رسول براى شما طلب آمرزش كند، متكبرانه روى بر مى‏گردانند! هر چند آمرزش خواستن رسول براى آن‏ها و نخواستنش یكسان است، چون خدا آن‏ها را نخواهد آمرزید.
آن‏ها مردمى هستند كه مى‏گویند به یاران رسول كمك نكنید تا از هم بپاشند، در صورتى كه گنج‏هاى آسمان و زمین، در دست خداست و منافقان نمى‏فهمند.
آن‏ها مى‏گویند اگر به مدینه برگردیم بایستى عزیزتر، ذلیل‏تر را بیرون كند، در صورتى كه عزت از آن خدا و رسول او و مردم باایمان است، ولى منافقان نمى‏دانند.
عزیزتر و ذلیل‏تر
شایسته است توضیحى درباره این دو كلمه داده شود. مقصود از عزیزتر، منافق و مقصود از ذلیل‏تر، مسلمان مهاجر است. روشن شدن مقصود از این دو، موقوف بر نقل داستانى است كه تاریخ مى‏نویسد: هنگامى كه سپاه اسلام در سال پنجم هجرت از غزوه بنى مُصطَلَق مراجعت مى‏كرد، به چاه آبى رسیدند كه چندان آبى نداشت و سیراب كردن سپاه به سختى انجام مى‏گرفت.
سپاهیان اسلام دو دسته بودند: دسته‏اى اهل مكه كه به نام مهاجرین و دسته‏اى اهل مدینه كه به نام انصار نامیده مى‏شدند.
یكى از طرف مهاجرین به آب كشیدن از چاه پرداخت و یكى از طرف انصار؛ او براى آن‏ها آب مى‏كشید و این براى این‏ها.
بر سر آب كشیدن، میان آن دو اختلافى روى داد و كار به نزاع كشید. آبكش مهاجرین، سیلى محكمى به آبكش انصار زد، به طورى كه خون جارى شد.
آبكش انصار از عشیره‏اش خزرج كمك خواست، آبكش مهاجرین هم از قریش. كسانى از دو دسته، اسلحه به دست به كمك یار خود شتافتند. آتش فتنه رو به شدت گذارد و خطر جنگى داخلى و برادركشى، مسلمانان را تهدید مى‏كرد، ولى وجود مقدس رسول خدا، تشریف آورده و آتش را خاموش كرد.
در این هنگام عبدالله بى ابى كه از توانگران و اشراف عشیره خزرج بود و مورخان او را سردسته منافقان گفته‏اند، از جریان آگاه شد و بسیار خشمگین گردید. عبدالله گفت: من به این سفر تمایل نداشتم؛ اكنون خود را ذلیل‏ترین فرد عرب مى‏بینم؛ من گمان نمى‏كردم كه زنده باشم و به فردى از عشیره من، چنین توهینى بشود و نتوانم از او دفاع كنم. سپس به یاران خود رو كرد و گفت: این سزاى شماست. شما مهاجرین را در منزل‏هاى خود جا دادید و از مال و ثروت خود به آن‏ها كمك كردید و جانتان را سپر آن‏ها قرار دادید و در دفاع از محمد آماده كشته شدن شدید؛ محمد شما را به كشتن داد، زن‏هاى شما را بیوه و فرزندانتان را یتیم كرد. اگر مهاجرین را به شهر خود راه نمى‏دادید، بار دوش دگران بودند؛ اگر به مدینه برگردیم، عزیزتر، ذلیل‏تر را بایستى بیرون كند (یعنى ما ثروتمندان، مهاجرین فقیر را بیرون خواهیم كرد).
در میان كسانى كه دور عبدالله بودند، جوان نورسى بود، به نام زید، او فورا به حضور رسول خدا شرفیاب شد و جریان را گزارش داد.
وقت ظهر بود. آن حضرت در زیر سایه نشسته بود و تنى چند از مهاجرین و انصار در خدمتش بودند. حضرتش به زید فرمود: شاید خیال كردى كه عبدالله چنین گفته؟ زید عرض كرد: یقین دارم. پیغمبر فرمود: شاید تو از او دلتنگى دارى؟ زید عرض كرد: نه به خدا قسم! پیغمبر امر به احضار مركوب خود فرمود و سوار شده و به راه افتاد.
خبر در میان مسلمانان پخش گردید، همه دانستند كه رسول خدا (ص) غضب كرده وگرنه در چنین موقعى، آهنگ سفر نمى‏كرد، اصحاب همگى عزم سفر كردند.
سعد بن عُباده، رئیس عشیره خزرج شرفیاب شد و عرض كرد: یا رسول الله! چه شده كه در این وقت، قصد سفر فرمودى، در صورتى كه تاكنون چنین وقتى را براى حركت اختیار نفرموده بودید؟ پیغمبر اسلام، گفته عبدالله را براى سعد بیان داشت.
رسول خدا (ص) تمام روز را به حركت ادامه داد و با كسى سخن نگفت. مسلمانان عشیره خزرج، عبدالله را سرزنش كردند كه این چه سخنى بود كه گفتى. عبدالله منكر شد و سوگند خورد كه من نگفته‏ام.
پیغمبر (ص) شب را نیز به راه پیمایى ادامه داد و در تمام مدت حركت، جز براى نماز در جایى توقف نفرمود. فردا به منزلى رسیدند، حضرتش فرود آمد، سواران پیاده شدند و هر كسى از خستگى و بى خوابى به كنارى افتاد.
عبدالله حضور مقدس رسول خدا شرفیاب شد به یگانگى خدا و پیامبرى رسول شهادت داد و گزارش زید را تكذیب كرد. پیغمبر هم از او پذیرفت.
خزرجیان به سرزنش زید پرداختند كه چرا چنین دروغى گفته است. زید در جواب، چیزى نمى‏گفت، ولى به درگاه خدا مى‏نالید كه او را از تهمت دروغ نجات بخشد ، آن هم دروغ با پیغمبر بزرگ اسلام.
حالت وحى بر رسول خدا (ع) عارض گردید و سوره منافقون نازل شد.
خداى بزرگ ، گفته زید را تصدیق و منافقان را تكذیب كرد.24 شاهكار نظامى پیغمبر (ص)
مشاجره‏اى كه در آغاز، میان افرادى از مهاجرین و انصار، بر اثر ضعف ایمان پیدا شده بود و برطرف گردید، نمى‏توان گفت ریشه كن شده بود. شاید ریشه‏هاى آن در دل‏ها هنوز باقى بود و این خطر، هنوز موجود بود كه گفتگوهایى میان دو طرف رخ دهد و آتش انتقام عربى تحریك شود. دستور عبدالله در وقت بازگشتن به مدینه ، نیز خطر را جدى نشان مى‏داد و احتمال داشت آمادگى‏هایى براى دو طرف ، ایجاد كند.
از نظر روان پزشكى، دارویى كه به سرعت آن را مداوا كند براى این بیمارى خطرناك لازم بود؛ بایستى به طور طبیعى از این گفتگوهاى دو تنى یا چند تنى جلوگیرى شود و غفلتى از این براى سربازان اسلام ایجاد گردد. انجام این مقصود، جز با حركت تند و سریع و سفرى طولانى میسر نبود. در سفرهاى بسیار سریع، كم‏تر كسى وقت سخن گفتن پیدا مى‏كند، هر كس به فكر خویش و مركوب خویش خواهد بود، به ویژه اگر سفر در حال مراجعت به خانه و لانه باشد؛ در این حال، مسافر در فكر زن و فرزند و خانه و زندگى مى‏افتد و پیوسته به خود وعده دیدار مى‏دهد و گاهى از حركت سریع خشنود مى‏گردد.
اشتغالات سفر، طولانى بودن آن، ادامه خستگى‏هاى پى در پى، شوق رسیدن به زن و فرزند و خانه و شهر، موجب شد كه غضب‏ها آرام بگیرد و مهر برادرى اسلامى كه در زیر پرده خشم پنهان شده بود، رخ نمایى كند، عصبانیت برود و خرد بیاید و حكومت كند. كم‏كم پشیمانى بر دعواكنندگان مستولى گشت. غضب رسول خدا (ص) بر پشیمانى مى‏افزود و شرمسارى در حضور آن حضرت بر پشیمانى مى‏افزود و سرزنش‏هاى مسلمانان بزرگ بر پشیمانى مى‏افزود. هیچ مسلمانى حاضر نبود، رسول خدا را به غضب در بیاورد غضب رسول خدا، غضب خداست و براى یك تن مسلمان، بالاترین بدبختى است.
سرانجام حالت مسلمانان عوض شد، برادرى میان مهاجرین و انصار برقرار گردید؛ البته مقصود، كسانى است كه در مشاجره شركت كرده بودند و گرنه همه مهاجرین و انصار چنین نبودند.
همگى از سخنان عبدالله بیزارى جستند. چیزى نگذشت، كه پسر عبدالله شرفیاب حضور مقدس رسول خدا گردید و اجازه خواست كه اگر پدرش مستحق قتل است، خودش این كار را انجام دهد. پیغمبر مهربان با وى ملاطفت فرمود و از این خیال منصرفش ساخت. رسول خدا (ص) با این شاهكار نظامى و درمان روانى، بیمارى مزمن و خطرناك انتقام عشیره‏اى و شهرى گرى را كه كیان اسلام را تهدید مى‏كرد، بر طرف ساخت.
اشتباه دروغ گو
رسول خدا (ص) فرمود: ( اجتنبوا الكذب و ان رأیتم فیه النجاة فانّ فیه الهلكه از دروغ دورى كنید، اگر چه نجات خود را در آن بپندارید، زیرا هلاك شما در آن است.) كسى كه دروغ را وسیله‏اى براى موفقیت مى‏داند، از بى‏آبرویى و رسوایى آن پس از كشف غافل نباشد. گناه كارى كه دروغ را وسیله تبرئه خود مى‏شمارد، بداند كه گناهش در كتاب بزرگ جهان محفوظ است و محوشدنى نیست؛ بایستى منتظر باشد كه روزى به كیفر گناهش برسد و داور بزرگ عالم، حكمش را درباره او اجرا خواهد كرد. بر فرض، چند روزى مردم را گول بزند و گناه كارش نخوانند، ولى وجدان خودش گناه كارش مى‏داند، اضافه بر این دیرى نخواهد پایید كه دروغش برملا گردد و نزد خلق نیز روسیاه شود.

علامت‏هاى منافق‏

آیه‏اى از قرآن‏
لِّیَجْزِى اللَّهُ الصادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَ یُعَذِّب الْمُنافِقِینَ إِن شاءَ أَوْ یَتُوب عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَّحِیماً25 قرآن در این آیه مباركه، منافق را در برابر صادق قرار داده است؛ از این دانسته مى‏شود كه منافق صادق نمى‏باشد و دروغ گو خواهد بود و نفاق نمونه‏اى است از دروغ گویى.
اكنون شایسته است كه منافق شناسانیده و علامت هایش نشان داده شود.
سخنى از رسول خدا (ص)
امام جعفر صادق (ع) فرمایش جدش رسول خدا را چنین بیان مى‏كند: ( سه چیز است كه در هر كس یافت شود، منافق خواهد بود، هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خودش چنین پندارد كه مسلمان است: در امانت خیانت كند؛ در سخن دروغ بگوید؛ در وعده خلف كند.) بنابراین، خیانت در امانت، دروغ در سخن، خلف در وعده، اگر در كسى یافت شود، او منافق مى‏باشد و او را در صف مسلمانان با ایمان راه نیست. نظر دقیق، تشخیص مى‏دهد كه هر یك از این صفات سه گانه، نوعى از بى‏حقیقتى مى‏باشد.
امانت چیست؟
مقصود از امانت، سپرده‏اى كه در دست كسى مى‏باشد (خواه زر و سیم باشد، خواه جواهرات، خواه ناموس و خواه چیزهاى دیگر) و به طور كلى چیزى كه در نظر امانتگذار، ارجمند و گران بهاست و به همین علت، آن را به امانتدار مى‏سپارد، چون خود را قادر بر حفظ آن نمى‏بیند.
خردمندان، گوهر گران بهاى خود را نزد كسى امانت مى‏گذارند كه آن را خطرى تهدید نكند و احتمال رسیدن گزندى بدان ندهند. چیزى كه چندان ارزشى ندارد یا نزد صاحبش عزیز نمى‏باشد، به امانت سپرده نمى‏شود، چون بود و نبودش تفاوتى ندارد.
امانتدار كیست؟
امانتدار كسى است كه مورد اعتماد باشد و امانت سپار بدو بدگمان نباشد و او را از نظر دوستى و تقوا فردى كامل بداند.
كسى به زودى مورد اعتماد قرار نمى‏گیرد. روزها بایستى بگذرد، آزمایش‏ها بشود تا اعتمادى در دل پیدا گردد.
كسانى كه زود به كسى اعتماد پیدا مى‏كنند، از خرد دورند و احساسات بر آن‏ها حكومت مى‏كند. عاقل به آسانى عزیز خود را به دست كسى نمى‏دهد، مگر پس از آن كه وى را مورد مطالعه قرار دهد؛ گفتارش را بشنود؛ رفتارش را بنگرد؛ از دگران درباره او تحقیق كند؛ پس از آن كه همه این‏ها درست بود، اعتمادى در قلب پیدا خواهد شد.
امانتدارى و نادرستى‏
امانتدار خائن از بدترین مردم است. او گرگى است پوست میش بر خود كشیده، او دیوى است در زى فرشتگان در آمده. بایستى سال‏ها تظاهر كند، ریاكارى كند تا ساده لوحان به دیده خوش‏بینى بدو بنگرند و او را نمونه‏اى از پاكى بشناسند. خود را درست كار و امین نشان دادن، ولى در باطن، نادرست و خیانت كار بودن، زشت‏ترین زشتى‏ها و پلیدترین پلیدى هاست، آن هم زشتى و پلیدیى كه با نامردى همراه است.
قاضى خیانتكار
عبدالله مستوفى در كتابش آورده كه مردى نزد میرزاتقى‏خان امیركبیر شكوه برد كه پارچه بسته‏اى از شال كشمیرى كه پول زر در آن بود، نزد قاضى امانت گذاردم و به سفرى رفتم. اكنون كه بازگشته‏ام و سپرده خود را پس گرفته و بسته را گشوده‏ام، مى‏بینم كه زر رفته و سیم به جاى آن نشسته، در صورتى كه گره آن گشوده نشده است و شال هم پارگى ندارد و چون بر سخن خود گواه ندارم، كسى از من نمى‏پذیرد، آن هم نسبت به قاضى! امیر دانست كه راست مى‏گوید. پارچه شال را بگرفت و دقیقا مورد مطالعه قرار داد، فكرى به خاطرش رسید و گفت: برو چندى دیگر بیا، این دستمال شال نزد من باشد، مشروط بر آن كه به كسى نگویى.
روز بگذشت و شب فرا رسید و امیر براى خواب به بستر رفت. نیمه شب از جاى برخاست و به طورى كه كسى آگاه نشود، گوشه‏اى از رویه لحاف ترمه را به قدر یك مهر نماز بسوزانید و سپس در بستر بیارمید.
شب دیگر كه براى خواب به بستر شد، دید لحاف عوض شده ولى چیزى نگفت.
پس از چند شب، امیر دید، لحاف ترمه بازگشته. گوشه رفو شده لحاف را با دستمال شال تطبیق كرد، دید هر دو كار یك استاد است.
از بانو پرسید كه این لحاف سوخته بود، چه كردید؟ بانو كه گمان نمى‏كرد امیر از سوختگى آگاه باشد، ناراحت شد، ولى پس از آن كه امیر گفت: من خود سوزانده بودم، آسوده خاطر شده و گفت: استاد رفوگرى آوردیم و لحاف را رفو كرد.
امیر امر به احضار استاد كرد. دستمال شال را بدو نشان داد و پرسید: این را تو رفو كردى؟ استاد رفوگر نظرى به پارچه انداخت و گفت: آرى.
دلیل براى خیانت قاضى پیدا شد. به احضار قاضى امر كرد و زرها را بگرفت و به صاحبش پس داد و قاضى خیانت كار نتوانست منكر بشود.
تفو بر ملتى كه قضات آن خیانت كار باشند. هستى چنین ملت و حیاتش در خطر نابودى خواهد بود. افراد چنین ملت آسایش نخواهند دید و پیوسته در عذاب به سر خواهند برد. شكایت‏ها بایستى نزد قاضى برده شود، پس از قاضى باید به كه شكایت كرد؟
هر چه بگندد نمكش مى‏زنند   واى از آن دم كه بگندد نمك!
قاضى كه خیانت كار شد و امنیت قضایى از میان رفت، كسى بر مال و جان و ناموسش ایمن نخواهد بود. وقتى كه مال و جان و ناموس در خطر باشد، مرگ به از زندگى است.
دنیاى امروز براى رسیدگى به گناهان قضات، محكمه انتظامى قضات تشكیل داده است.
من نمى‏دانم اگر فساد در دستگاه قضاوت راه یافت، محكمه انتظامى به چه درد مى‏خورد، چون قضات آن محكمه هم مورد سوءظن خواهند بود؛ آن‏ها هم از میان همان قضات انتخاب شده‏اند و از آسمان نیامده‏اند.
اگر كسى از محكمه انتظامى قضات شكایتى داشته باشد، باید به كه و كجا شكایت كند؟ در اسلام، قضاوت انتخابى است نه انتصابى. در زمان امیركبیر هم قضاوت انتخابى بوده و این قاضى شوم، چقدر تظاهر كرده، چقدر حقه بازى و عوام فریبى كرده تا جلب اعتماد مردم را كرده كه او را پناهگاه دعاوى قضایى و امانت‏هاى خود قرار داده‏اند.
این قاضى در زمان امیركبیر از دنیا خبرى نداشت و به زندگى كوچكى قانع بود، فقط طبع پلیدش وى را به خیانت واداشت. اما قاضى امروز از همه چیز خبر دارد، كاخ‏هاى آسمان خراش را مى‏بیند، باغ شمیران را مى‏بیند، اتوموبیل لینكلن و كادیلاك را مى‏بیند، دوشیزگان زیبا و مهوشان پرى پیكر را مى‏بیند، پست‏هاى عالى و مناصب ارجمند را مى‏نگرد و دلش همه را مى‏خواهد، صبرش هم كم است و براى رسیدن به این‏ها عجله نیز دارد.
خُلف وعده‏
دومین چیزى كه رسول خدا (ص) از نشانه‏هاى منافقان قرار داده، دروغ در سخن است كه این كتاب درباره آن بحث مى‏كند.
سومین علامت، خلف در وعده مى‏باشد. منافق، اضافه بر آن دو دروغ، داراى این دروغ نیز مى‏باشد؛ او هرگاه وعده‏اى بدهد و عهدى كند به وعده‏اش وفادار نیست و به عهدش پاى بند نمى‏باشد.
پاره‏اى از سیاستمداران امروز، یكى از طرق سیاستمدارى را این مى‏دانند كه در برابر تقاضاها وعده دروغ بدهند، پیمان ببندند و بدان پایدار نباشند و این كار را نشانه زیركى و عقل مى‏دانند.
اسلام از این كار ناجوان‏مردانه به دور است و پیغمبر اسلام از آن بیزار.
پیمان بستن و پیمان شكستن، گناهى است بس بزرگ، به ویژه اگر با خدا باشد.
عده‏اى با امیرالمؤمنین (ع) برادر پیغمبر اسلام بیعت كردند و سپس پیمان على را شكستند و با حضرتش به جنگ پرداختند و خسر الدنیا و الآخره شدند؛ پیغمبر اسلام، آنان را ناكثین یعنى پیمان شكنان لقب داد.
اقسام منافق‏
دو رنگى اقسامى دارد و منافق چند گونه است: منافقى است كه به دروغ اظهار اسلام مى‏كند ولى در دین كافر است.
منافقى است كه اظهار قدس و تقوا مى‏كند و خود را عادل و درست كار مى‏نمایاند، ولى در باطن، فاسقى است بى بندوبار كه به هیچ چیز پاى بند نمى‏باشد؛ منافق سوم كسى است كه اظهار دوستى مى‏كند و از خود صمیمیت نشان مى‏دهد، ولى در باطن دشمن مى‏باشد؛ او این كارها را نشانه عقل و خرد مى‏داند.
منافقان صدر اسلام، ظاهرى فریبا داشتند و به دروغ، اظهار مسلمانى مى‏كردند و در نماز جماعت رسول خدا حاضر مى‏شدند، ولى در باطن، معتقد نبودند و بر كفر خود باقى بودند. آن‏ها با رسول خدا بیعت كرده بودند كه با جان و مال از اسلام دفاع كنند اما نه تنها به این پیمان عمل نكردند، بلكه در نبردهاى اسلام فرار مى‏كردند و موجبات شكست اسلام را فراهم مى‏ساختند؛ پیوسته مترصد بودند كه فرصتى به دست آورند تا با ضربتى قطعى كمر اسلام را بشكنند.
نقشه خطرناك منافقان‏
در سال یازدهم هجرت، به رسول خدا (ص) خبر رسید كه روم، آهنگ حمله به اسلام دارد. حضرتش پیش دستى كرده و با سپاهى گران از مدینه به سوى شام روان شد تا خانه دشمن را میدان نبرد قرار دهد؛ این جهاد را مورخان غزوه تبوك نامیده و عده سپاهیان اسلام را از سى هزار تا هفتاد هزار نوشته‏اند.
منافقان از موقعیت استفاده كردند و خطرناك‏ترین نقشه را براى نابودى اسلام كشیدند. نخست به ضعیف كردن روحیه سربازان اسلام و ترسانیدن آن‏ها از روم بپرداختند؛ عظمت و نیرومندى و اسلحه آن دولت را به رخ مسلمانان مى‏كشیدند و مى‏گفتند: رسول خدا در نبرد با روم شكست خواهد خورد.
خرماها رسیده بود و فصل چیدن خرما بود، به مسلمانان مى‏گفتند: اگر بروید و خرماهاى خود را نچینید بایستى منتظر فاسد شدن خرماها بر سر درختان و خرابى باغ هایتان باشید كه شاید بدین وسیله بتوانند آن‏ها را از رفتن در ركاب رسول خدا (ص) باز دارند و حضرتش را در این نبرد سهمگین تنها بگذارند.
وقتى وجود مقدس پیغمبر اسلام از مدینه خارج شد، منافقان نیز در ركاب حضرتش خارج شدند، چون پیمان بسته بودند كه براى نشر دعوت اسلام از هیچ گونه كمك و یارى دریغ نكنند، ولى به این پیمان وفا نكردند. ناگهان از نیمه راه به طور دسته جمعى از سپاه اسلام جدا شده و به مدینه بازگشتند. مورخان شماره منافقان را كه چنین شكافى در لشكر اسلام ایجاد كردند، با شماره سپاهیان رسول خدا (ص) برابر گفته‏اند.
خبرگان نظامى مى‏دانند كه در این ساعت، وظیفه رسول خدا (ص) چقدر دشوار بوده، كسى كه نیمى از سپاهیانش، یك باره سر از فرمان بپیچند و فرار را بر قرار ترجیح دهند.
پس از این حادثه، روحیه سربازان در این نبرد خطرناك چگونه بوده؟ وجود مقدس رسول خدا (ص) در این وقت چه شاهكار نظامى به كار برده تا توانسته روحیه مسلمانان را نگاه دارد و با خود به استقبال مرگ برد؟ بدبختانه تاریخ در این جا ساكت است و از ذكر این نكته حساس غفلت ورزیده است.
این‏ها قسمتى از نقشه خطرناك منافقان بود و یا مقدمه‏اى براى اجراى نقشه خطرناك‏ترى بود كه اگر خدا نخواسته، آن نقشه اجرا مى‏شد، تاریخ اسلام به شكل دیگرى در مى‏آمد.
هنگام حركتِ رسول بزرگوار از مدینه براى جهاد با روم، وضع مدینه چنین شد كه جز زنان و كودكان كسى در مدینه باقى نماند، چون هر مسلمانى كه توانایى حمل اسلحه داشته، بایستى به قصد جهاد در ركاب رسول از مدینه خارج شود.
پایتخت اسلام در خطر قرار گرفت و مدافعى در آن به نظر نمى‏رسید و بهترین فرصت براى غارت مدینه و اسارت زنان و فرزندان مسلمانان بود.
عرب‏هاى بیابانگرد و غارتگر از این وضع آگاه شدند. بسیارى از آنان هنوز كافر بودند و اسلام نیاورده بودند، دسته‏اى هم كه به صورت ظاهر، اسلام آورده بودند، هنوز روح چپاولگرى در آن‏ها موجود بود، چون مسلمان حقیقى نشده بودند، بلكه پاره‏اى از آن‏ها در دل تخم دشمنى با اسلام كاشته بودند.
بدون مدافع شدن مدینه را چه كسى به غارتگران عرب اطلاع داد؟ جز منافقان كسى دیگر نمى‏تواند باشد. كار از این هم بالاتر بود؛ میان دشمنان داخلى اسلام، یعنى منافقان و دشمنان خارجى اسلام، یعنى یغماگران عرب، قراردادى بسته شده و نقشه شومى براى ریشه كن كردن اسلام و نابود كردن مسلمانان طرح شده بود.
نقشه چه بود؟ نقشه این بود كه پس از بیرون رفتن رسول با سپاه و دور شدن از مدینه و بلكه شروع نبرد با روم، به یك باره از داخل و خارج حمله كنند و شهر مدینه را به تصرف در آورند؛ اموال مسلمانان را غارت و زنان و فرزندانشان را اسیر سازند.
مسلمانان هم كه گرفتار جنگ با روم هستند، نمى‏توانند به مدینه كمكى كنند و بر فرض هم كمكى بشود، نوش دارویى خواهد بود پس از مرگ سهراب.
این كار، خنجرى بود كه از پشت بر پیكر اسلام زده مى‏شد. نبرد در روم هم صد در صد به زیان اسلام تمام مى‏شد، زیرا سپاهى كه خانه‏اش تصرف شده باشد، زن و فرزندش اسیر شده باشد، هستى‏اش به یغما رفته باشد، نخواهد توانست نبرد كند یا همگى كشته خواهند شد و یا پا به گریز خواهند نهاد، در نتیجه پیغمبر اسلام نیز در میدان جنگ، كشته خواهد شد و اثرى از اسلام و مسلمانى باقى نخواهد ماند.
وجود مقدس پیغمبر بزرگ اسلام، با بهترین طرز، این نقشه را خنثى فرمود و به سوى روم حركت كرد. حضرتش مردى لایق، دلیر، فداكار، جنگنده، دانا، مدبر شب زنده‏دار و با ایمانى را براى جلوگیرى از این خطر در نظر گرفت و او را محافظ و مدافع مدینه قرار داد. او مردى بود كه عرب از ضرب شمشیرش مى‏ترسید. او مردى بود كه بهترین راه مبارزه با كفار و منافقان را از رسول حق آموخته بود. او مردى بود كه تا یك نفر مسلمان ناراحت بود، او راحتى نداشت. او مردى بود كه از آغاز دعوت اسلام در پشت سر رسول خدا ایستاده بود و قدم به قدم به دنبال حضرتش گام برداشته بود. او مردى بود كه هیچ وقت عقب نشینى نكرده بود. او مردى بود كه وقتى زن‏هاى مدینه دانستند كه تحت حمایتش قرار گرفته‏اند، همگى به خواب راحت رفتند. او مردى بود كه پس از تعیین او سربازان اسلام با اطمینان كامل به حفظ مال خود و زن و فرزند خود، به سوى میدان جنگ قدم برداشتند. او مردى بود كه كفار و منافقان، وجودش را براى خود بزرگ‏ترین خطر مى‏دانستند و دقیقه‏اى در عمر با وى دوستى نكردند. دیگر كسى جرأت حمله به مدینه را نداشت.
این مرد كه بود؟ این مرد على (ع) بود كه پیغمبر اسلام او را خلیفه خود قرار داده بود.
خبر كه پخش شد، آب‏ها از آسیاب افتاد و نقشه‏ها نقش بر آب شد. منافقان ماست‏ها را كیسه كردند. عرب‏هاى بیابانى در جاى خود خشك شدند. شادى و سرور، سرتاسر مدینه را فراگرفت. چقدر خوش‏بختند كسانى كه در زیر سایه على (ع) زندگى مى‏كنند! غم از چهره منافقان مى‏بارید. قهقهه شادى در خانه‏هاى مسلمانان طنین انداز بود. مدینه‏اى كه پشتیبانش على (ع) باشد از هیچ چیز بیم و هراسى ندارد.
نقشه دیگر
منافقان عكس العملى كه نشان دادند، این بود كه شهرت دادند كه پیغمبر اسلام از على رنجیده، از این جهت او را با خود نبرده و گرنه تاكنون سابقه ندارد كه محمد، على را همراه نبرده باشد.
منظور این بود كه بدین وسیله، على را از مدینه بیرون كنند و به دنبال رسول بفرستند و در نبودن او نقشه خود را اجرا كنند. هر منافقى در گوشه و كنار، این خبر را به دیگرى مى‏گفت. كم‏كم خبر پخش شد. سرانجام به گوش على (ع) رسید. على بر اسب بادپیماى خود سوار شد و خود را به رسول كه هنوز از مدینه چندان دور نشده بود رسانید.
فرمان خلافت‏
سربازان اسلام آمدن على را خبر تازه‏اى گرفتند و حس كنجكاوى در آنان تحریك شد. همه مى‏خواستند بدانند كه على براى چه آمده و در هنگام شرفیابى خدمت رسول خدا (ص) چه عرض خواهد كرد. على شرفیاب شد و عرض ادب كرد و اشتیاق خود را در ملازمت رسول اظهار داشت.
پیغمبر موافقت نكرد و فرمود: تو سمتى نسبت به من دارى كه هارون به موسى داشت؛ تفاوت آن است كه بعد از من پیغمبرى نیست و اگر پیغمبرى بود تو بودى؛ شایسته نیست كه به این سفر بروم، مگر آن كه تو خلیفه من باشى.26 على به سرعت بازگشت و سرافراز و مفتخر بود و به حفظ و حراست كشور اسلام بپرداخت. او تنها امیر مدینه نبود، بلكه سمت جانشینى رسول خدا را نیز عهده‏دار بود.
هارون موسى‏
آیا هارون موسى، چه سمتى نسبت به موسى داشته تا دقیقا سمت على به محمد دانسته شود؟ قرآن پاسخ این پرسش را مى‏دهد: وَ قَالَ مُوسى لأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنى فى قَوْمِى وَ أَصلِحْ.27 قرآن در جاى دیگر از زبان موسى مى‏گوید كه از خدایش خواست: وَ اجْعَل لى وَزِیراً مِّنْ أَهْلى * هارُونَ أَخِى *اشدُدْ بِهِ أَزْرِى * وَ أَشرِكْهُ فى أَمْرِى29 قرآن پاسخ خدا را به موسى چنین نقل مى‏كند: قَدْ أُوتِیتَ سؤْلَك یا مُوسى (29) از این آیه‏هاى مباركه دانسته مى‏شود كه هارون برادر موسى بود، خلیفه موسى بود، وزیر موسى بود، یار و یاور موسى بود، شریك موسى بود، فرمانش بر همه پیروان موسى واجب الاطاعه بود.
پس على برادر محمد است، خلیفه محمد است، وزیر محمد است، یار و یاور محمد است، شریك محمد است، فرمانش بر همه پیروان محمد واجب الاطاعه مى‏باشد. تنها تفاوت، آن است كه هارون پیغمبر بود و على پیغمبر نیست.
نكته‏اى چند
در ختام فرمان رسول، جمله‏اى است كه شایسته دقت مى‏باشد. حضرتش به على فرمود: شایسته نیست كه من به این سفر بروم، مگر آن كه تو خلیفه من باشى.
(نگارنده، تعبیر (شایسته نیست) را ترجمه (لا یَنبَغِى) قرار داد.) اكنون این پرسش پیش مى‏آید: چرا سفر رسول خدا شایسته نبوده، مگر آن كه على خلیفه‏اش باشد؟ ممكن است شایسته نبودن، از این جهت بوده كه اگر رسول خدا مى‏رفت و على خلیفه نبود، پایتخت اسلام و كشور اسلام در خطر حمله كفار و منافقان قرار مى‏گرفت. على باید خلیفه باشد كه در موقع احتمال خطر به زودى از نقاط مختلف، نیرو فراهم كند و خطر را دفع كند.
ممكن است از این جهت بوده كه رسول خدا (ص) در نبرد با روم، احتمال داشت شكست بخورد. على بایستى پشت جبهه را محكم كند تا از ناحیه كافرانِ عرب در هنگام عقب نشینى خطرى متوجه نیروى اسلام نگردد.
ممكن است از این جهت بوده كه اگر رسول خدا (ص) در جبهه، احتیاج به نیروى كمكى پیدا كند، خلیفه‏اش در این مدت نیرویى آماده كرده و به امداد رسول بفرستد.
ممكن است از این جهت بوده كه این نبرد براى جان رسول خدا (ص) خطر داشت، از طرفى ممكن بود كه حضرتش در میدان جنگ شهید شود، چنان كه سردارانش در نبرد قبلى با روم همگى شهید شدند و خطر شهادت براى رسول خدا بیش از آن‏ها بود، زیرا آن حضرت در میدان‏هاى جنگ، همیشه نزدیك‏ترین كس به دشمن بود. احتمال شهادت رسول، تعیین خلیفه را لازم مى‏كرد تا مبادا مسلمانان بدون پیشوا بمانند. اسلام بایستى همیشه پایدار باشد.
خطر دیگرى كه جان رسول را تهدید مى‏كرد، از ناحیه منافقان سرّى بود؛ آن هایى كه به مدینه باز نگشته بودند، بلكه همراه رسول رفته بودند. آن‏ها در این سفر، قصد قتل حضرتش را داشتند، چنان كه هنگام بازگشتن به سوى مدینه، بدین كار اقدام كردند، ولى خداى بزرگ، پیغمبر خود را حفظ و خطر مرگ را از او دفع كرد.
علل دیگرى هم اضافه بر این علل نیز در كار بوده است.

ریشه دروغ‏

پستى روح‏
رسول خدا (ص) فرمود: دروغ گویى از پستى روح ریشه مى‏گیرد(لا یكذب الكاذب الا من مهانة نفسه).30 دروغ گو چنین مى‏پندارد كه بى ارزش بودن خود را مى‏تواند به وسیله سخن دروغ جبران كند! دانا احتیاج به دروغ گویى ندارد، چون داراى دانش است. شایستگان، احتیاج به دروغ گویى ندارند، چون شایستگى دارند. ثروتمند نیازى به دروغ گویى ندارد، چون مال و منال دارد. دارندگان فضیلت، دارندگان قدرت، احتیاجى به دروغ گفتن ندارند، چون فضیلت دارند، قدرت دارند، عطر خودش مى‏بوید، نیازى به ستودن عطار نیست، وقتى به ستودن عطار نیاز مى‏باشد كه فاقد بوى خوش باشد.
دروغ گو، چون فاقد دانش است مى‏خواهد نقص خود را به وسیله ادعاى دروغ جبران كند، چون فاقد شایستگى است؛ به دروغ مى‏خواهد خود را شایسته بنمایاند، چون فاقد ثروت است، چون فاقد فضیلت است، چون فاقد قدرت است، مى‏خواهد این خلأ خود را به وسیله دروغ پر كند. لاف زدن نشانه دست خالى بودن است. توپ زدن نشانه بى عرضگى است.
قدرتمندانِ دروغ گو
اگر دیده‏اید كه قدرتمندان، گردن كلفتان، زمامداران، دروغ مى‏گویند، دروغ آن‏ها از آن جهتى است كه فاقدند و چیزى در دست ندارند.
اى برادر گرت خطایى رفت كان دروغت بود خطاى دگر   متمسك مشو به عذر دروغ كه برد بار دیگر از تو فروغ
كسى كه گناهى نكرده، نیازى به دروغ ندارد، ولى گناه كار مى‏خواهد سیاه رویى گناه را به وسیله دروغ از خویش بشوید و خود را بى گناه و پاكباز معرفى كند! عجب اشتباهى! رباخوارى و دروغ گویى‏
همان طور كه دروغ گویى از بى عرضگى است. رباخوارى نیز از بى لیاقتى و بى كارگى است. رباخوار اگر عرضه داشته باشد، كار مى‏كند، تجارت مى‏كند، زراعت مى‏كند و در نتیجه ثروتمند مى‏شود، ولى رباخوار عرضه این كارها را ندارد، نالایق است، كارى از او ساخته نمى‏شود، فقط مى‏تواند صدى چند نزول بگیرد و بخورد و بخوابد.
رسول خدا (ص) فرمود: (اربى الربا الكذب؛31 دروغ از ربا بالاتر است.) رباخوار، هر چند بى عرضه مى‏باشد ولى پشیزى دارد كه آن را در سودا بگذارد و نزول بخورد، ولى دروغ گو، این پشیز را هم ندارد، بى ارزش و بى لیاقت مى‏باشد.
نظریه یك زن سیاه‏پوست‏
زنى زنگى و افریقایى پسرى داشت كه بسیار مورد علاقه‏اش بود. جهانگردى بر وى گذر كرد و پرسید: كدام صفت پسرت را بیش‏تر دوست مى‏دارى؟ زن زنگى اندكى به فكر فرو رفته و گفت: محبوب‏ترین خوى این پسر، نزد من آن است كه هیچ وقت دروغ نمى‏گوید.
معلوم مى‏شود فرزند باارزشى بوده، چون راست گویى نشانه ارزش است، نشانه دارندگى و عرضه و لیاقت است.
راست گویى نشانه درست كارى است و دروغ گویى نشانه بى لیاقتى و خیانت كارى. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: (الصدق امانة و الكذب خیانة؛32 راست گویى درستى است و دروغ گویى نادرستى.) ضمانت رسول خدا (ص)
من خانه‏اى را در بالاترین درجات بهشت و خانه‏اى را در وسط بهشت و خانه‏اى را در میان باغستان‏هاى بهشت، ضامن هستم، براى كسى كه مجادله را ترك كند، هر چند حق با وى باشد و براى كسى كه دروغ را ترك كند، هر چند شوخى باشد و براى كسى كه خوش خوى باشد.
آرى هر یك از این سه تن، داراى سه خانه در بهشت هستند.
آیا ضامن از این معتبرتر مى‏شود؟ آیا ترك دروغ كار بسیار دشوارى است؟ گمان ندارم نزد خرد، معامله‏اى از این پر سودتر و پر منفعت‏تر باشد.
ابن حنبل و ابن معین‏
احمد بن حنبل و یحیى بن معین، از بزرگان علماى حدیث برادران اهل سنت مى‏باشند. وقتى دو نفرى، در مسجد رصافه بغداد نماز مى‏خواندند، در آن جا دیدند، كسى مى‏گوید: احمد بن حنبل و یحیى بن معین از رسول خدا براى من روایت كردند كه كسى كه بگوید: (لا اله الا الله) از هر كلمه‏اش مرغى آفریده مى‏شود كه منقارى از زر و پرهایى از مرجان دارد تا آخر داستان كه بسیار مفصل بود. احمد به یحیى نگاهى كرد و یحیى به احمد نگاهى و هر یك از دیگرى پرسید: تو براى او چنین حدیثى روایت كردى؟ هر دو گفتند، ما تا كنون چنین حدیثى نشنیده‏ایم.
آن گاه صبر كردند تا آن مرد گفتارش را پایان داد. یحیى به او اشاره‏اى كرد كه بیا. آن مرد بیامد به گمان آن كه پولى مى‏خواهند به وى بدهند. یحیى از او پرسید: كه براى تو این حدیث را نقل كرد؟ آن مرد گفت: احمد بن حنبل و یحیى بن معین! یحیى گفت: من ابن معین و این احمد حنبل است، ما چنین حدیثى را در میان احادیث رسول خدا ندیده‏ایم، اگر مى‏خواهى دروغ ببندى به كس دیگر ببند نه به ما.
آن مرد گفت: تو یحیى بن معین هستى؟ گفت: آرى.
آن مرد گفت: من مى‏شنیدم كه یحیى بن معین احمق است، ولى باور نمى‏كردم، اكنون براى من ثابت شد. یحیى پرسید: چگونه؟ آن مرد گفت: گویا در جهان به جز شما دو تن، احمد بن حنبل و یحیى بن معین نیست، من غیر از این شخص، از هفده احمد حنبل روایت مى‏كنم.
این مرد اگر دانشى داشت، نیازى به این دروغ گویى‏ها نداشت او به راستى مى‏توانست از این دو استاد، آن قدر حدیث بیاموزد كه تمام عمرش بتواند آن‏ها را نقل كند، ولى بى سوادى و بى دانشى او را بدین بدبختى انداخته بود.
كار اهل جهنم‏
مردى به حضور وجود مقدس رسول خدا (ص) شرفیاب شد و از كار اهل جهنم پرسید.
پیغمبر فرمود: دروغ گفتن.
اگر اهل جهنم راست گو و با حقیقت بودند به آتش جهنم نمى‏سوختند. دروغ گو پرده خود را مى‏درد و از حق دور مى‏شود و به گناهان بسیار، آلوده مى‏گردد و كسى كه چنین شد، آتش خشم خداى در انتظار او خواهد بود.
تا دیده‏ات ز پرتو اخلاص روشن است كشت دروغ، بار حقیقت نمى‏دهد   انوار حق ز چشم تو پنهان نمى‏شود این خشك رود چشمه حیوان نمى‏شود
نخستین مرحله دروغ گویى‏
امام صادق مى‏فرماید: (كفى بالمرء كذبا ان یحدث بكل ما سمع؛33 براى دروغ گو شدن این بس كه انسان هر چه مى‏شنود نقل كند.) خبرهایى كه در زندگانى روزانه به گوش مى‏خورد، نمى‏توان گفت كه همه راست است. كسى كه هر چه مى‏شنود نقل كند، سخنش نزد خردمندان ارزش ندارد.
علماى حدیث، دانشمندانى را كه بر ضعفا اعتماد كرده یا از آنان نقل حدیث مى‏كنند، چندان محترم نمى‏شمارند.
احمد بن محمد بن عیسى كه از علماى زمان حضرت رضا (ع) و حضرت جواد و حضرت هادى (ع) بوده است، برقى را به دلیل روایت از ضعفا از شهر قم بیرون كرد.
عذاب دروغ گو
از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود: دیشب مردى را در خواب دیدم كه نزد من آمد و گفت: من برخاستم و دو نفر را دیدم كه یكى ایستاده و میله‏اى آهنین در گوشه دهان آن كه نشسته است فرو مى‏كند و آن قدر فشار مى‏دهد تا به میان دو شانه‏اش برسد و سپس بیرون آورده و در گوشه دیگر دهانش فرو مى‏كند و این گوشه را نیز مانند آن گوشه پاره مى‏كند. از كسى كه مرا حركت داده بود، پرسیدم: چرا این را عذاب مى‏كنند؟ گفت: این مرد، دروغ گوست و تا روز قیامت، در قبر، این گونه شكنجه‏اش مى‏كنند.34 كمتر از حیوان‏
دروغ گو انسان نیست، بلكه كم‏تر از حیوان است. انسان نیست چون فضیلت انسان بر موجودات دیگر، سخن است، سخنى كه اخبار از حقیقت باشد و گرنه یاوه‏سرایى را سخن نمى‏توان نامید و دروغ گو را از سخن بهره‏اى نیست، چون اخبار از حقیقت در گفتارش پیدا نمى‏شود؛ پس سخن دروغ گو با بانگ جانوران یكسان است و جز خسته كردن گوش اثرى ندارد.
كم‏تر از حیوان است، چون در بانگ حیوان، خیانت راه ندارد، ولى سخن دروغ گو، خیانت مى‏باشد؛ بنابراین ارزش جانوران از دروغ گویى كه خود را انسان مى‏پندارد، بیش است.
سوگند دروغ‏
بسیار سوگند خوردن، كار خوبى نیست و سبك شمردن نام مقدسى است كه بدان سوگند، خورده مى‏شود. اگر سوگند، دروغ باشد، زشت‏تر از زشت خواهد بود، زیرا پلیدى دروغ را دارا مى‏باشد، به اضافه سبك قرار دادن مقام مقدس، كه زشت‏ترین بى ادبى است.
رسول خدا فرمود: كسى كه كالاى خود را به وسیله سوگند دروغ بفروشد، در زمره كسانى خواهد بود كه خداى تعالى در روز قیامت با او سخن نگوید و بر وى نظر رحمت نیندازد و عملش را قبول نكند.
كسى كه كارش به دروغ، سوگند خوردن باشد، از بدبخت‏ترین مردم در دنیا و آخرت خواهد بود.
سرانجام سوگند دروغ‏
دروغ گویى به منصور دوانیقى دیكتاتور عباسى گزارش داد كه امام جعفر صادق (ع) در فكر قیام بر ضد دولت مى‏باشد و غلامش معلى را به سوى شیعیان فرستاده تا مال و اسلحه جمع كند.
منصور خشمگین شده و به امیر مدینه نوشت كه امام را به بغداد بفرستد.
امام رهسپار عراق شد. هنگامى كه نزد منصور رسید، پادشاه عباسى در آغاز به خلافت حضرتش احترام نمود، ولى پس از اندى، عتاب آغاز كرد و سخنانى بر خلاف ادب از او سر زد، سپس گفت: شنیده‏ام كه معلى براى تو مال و اسلحه جمع مى‏كند.
امام تكذیب كرده و فرمود: این سخن، افترا و دروغ است.
منصور كه حال را چنین دید، گزارش دهنده را بخواست. آن مرد از حضور امام شرم نكرد و گفت: هر چه گفته‏ام واقعیت دارد. امام فرمود: سوگند بخور! آن مرد كه آماده سوگند شد، صیغه قسم را چنین اجرا كرد: والله الذى لا اله الا هو الطالب الغالب الحى القیوم.
امام فرمود: صبر كن! هر طور كه من گفتم، سوگند بخور! سپس فرمود: بگو از حول و قوه خدا بیرون باشم و در حول و قوه خودم داخل باشم، اگر آن چه گفته‏ام دروغ باشد.
دروغ گو صیغه قسم را همان طور اجرا كرد و همان دم افتاد و بمرد.35

1) مائده (5) آیه 119
2) توبه (9) آیه 119
3) اسراء(17) آیه 80
4) شیخ صدوق، امالى الصدوق، ص‏249، مجلس 50، ح‏6
5) محمد بن یعقوب، الكافى، ج‏2، ص‏105، باب الصدق و اداه الامانة، ح‏12
6) محمد بن یعقوب، الكافى، ج‏2، ص‏105، باب الصدق و اداه الامانة، ح‏2
7) محمد بن یعقوب، الكافى، ج‏2، ص‏105، باب الصدق و اداه الامانة، ح‏1
8) محمد بن یعقوب، الكافى، ج‏2، ص‏105، باب الصدق و اداه الامانة، ح‏4
9) محمد بن یعقوب، الكافى، ج‏2، ص‏105، باب الصدق و اداه الامانة، ح‏5
10) محمد بن یعقوب، الكافى، ج‏2، ص‏105، باب الصدق و اداه الامانة، ح‏3
11) بحارالانوار، ج 69، ص‏260
12) توبه (9) آیه 119
13) به علتى از ذكر تاریخ شب‏هاى پنج شنبه در این جلد خوددارى شد
14) فیض كاشانى، المحجة البیضاء، ج‏5، ص‏243
15) منافقون (63) آیه 1
16) عوالم العلوم، ج‏11، ص‏318
17) بقره (2) آیات 9-8
18) بقره (2) آیه 14 - 16
19) سیره ابن هشام، ج‏3، ص‏64، ط، المكتبة العلمیة بیروت
20) بقره(2) آیه 14
21) چون خ و غ به یكدیگر تبدیل مى‏شوند. مانند ستیغ و ستیخ (مقدمه فرهنگ برهان قاطع فایده چهارم)
22) منافقون (63)آیه 1
23) بحارالانوار، ج 69، ص‏207
24) مجمع البیان، ج‏10، ص‏393
25) احزاب (33) آیه 24
26) در مورد این حدیث كه به (حدیث منزلت) مشهور است به بحارالانوار، ج 37، ص‏254 باب 53 مراجعه شود
27) اعراف (7) آیه 142
28) طه (20) آیه 29 - 32
29) طه (20) آیه 36
30) مستدرك الوسایل، ج‏9، ص‏282، ح‏10
31) شیخ عباس قمى، سفینةالبحار، ج‏7، ص‏455، به نقل از دعوات راوندى.
32) غررالحكم، ج‏1، ص‏13
33) سفینةالبحار، ج‏7، ص‏456
34) المحجةالبیضاء ج‏5، ص‏241
35) عوام العلوم، ج‏20، ص‏424 - 426

next page
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


ارائه مطالب مذهبی در مورد امام زمان شهدا اسلام ایت الله بهجت (ره) اس ام اس مذهبی علمای دینی اهل بیت (ع) شیعه دل نوشته ولایت و امامت احادیث آموزش مداحی و کتاب دینی شیطان

آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تگ