تبلیغات
یا امام زمان (عج)

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

یا زهرا (س).یا شهید گمنام


یا امام زمان (عج)
1170 سال است که مهدی (عج) به دنبال 313 مرد است و چقدر مرد شدن زمان می برد!
نویسندگان
نظر سنجی
آهای کسی که اسم خودت رو گذاشتی مسلمون چقدر حاضری برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات بفرستی ایا اصلا حاضری؟




تگ
تگ

 
next page back page

دروغ و ایمان‏

از كتاب‏
إِنَّمَا یَفْترِى الْكَذِب الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ أُولَئك هُمُ الْكاذِبُونَ.(36) كسانى دروغ مى‏گویند كه به آیات خدا ایمان ندارند، زیرا میان دروغ و ایمان به آیات خدا، تضادى برقرار مى‏باشد، دروغ گو ایمان ندارد و دروغ از بى ایمانى سرچشمه مى‏گیرد.
مى‏شود كه دروغ گو، در ظاهر به آداب و سنن اسلام پاى بند باشد و به گمان خویش، مؤمن به آیات خدا باشد، ولى بایستى بداند كه این گمان از خودخواهى و خویشتن دوستى پیدا شده و گرنه دینى كه پایه‏اش بر روى راستى و درستى نهاده شده با دروغ سازگار نیست.
از سنت‏
مردى به حضور پیغمبر شرفیاب شد و پرسید: مؤمن، زنا مى‏كند؟ پیغمبر فرمود: گاه مى‏شود. پرسید: مؤمن، دزدى مى‏كند؟ فرمود: گاه مى‏شود. عرض كرد: یا رسول الله! مؤمن دروغ مى‏گوید؟ فرمود: نه. خداى فرمود: إِنَّمَا یَفْترِى الْكَذِب الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ كتاب خدا و سنت پیغمبر همصدا هستند كه دروغ با ایمان، چندان سر و كارى ندارد.
اگر مسلمانى گناهى مرتكب شود، ممكن است ایمانش بماند و در زمره فاسقان در آید، ولى هرگاه دروغ گو گردید، گوهر گران بهاى ایمان از دستش گرفته شده است. ایمان دل را روشن مى‏كند، دل كه روشن شد، زبان و همه اعضا و جوارح روشن مى‏شود، زبان كه روشن شد، تاریكى دروغ را در آن راه نیست.
از عترت‏
ناسازگارى دروغ با ایمان چگونه است، آیا دروغ با ایمان حقیقى و ایمان ظاهرى هر دو نمى‏سازد، یا فقط ایمان حقیقى و باطنى را مى‏برد، ولى با صورت ایمان مخالفتى ندارد؟ امیرالمؤمنین (ع) پاسخ ما را مى‏دهد: هیچ بنده‏اى حقیقت ایمان را نخواهد یافت، مگر در وقتى كه دست از دروغ بردارد، خواه جدى باشد و خواه شوخى.
مسلمان تا وقتى دروغ بگوید، مزه ایمان را نخواهد چشید، هر چند روزها را روزه بدارد و شب‏ها را زنده بدارد و از بیچارگان دستگیرى كند. این نیكوكارى‏ها مانند رنگ و روغنى است كه براى نقش و نگار خانه‏اى به كار برند، در صورتى كه خانه از پاى بند ویران باشد.
از اهل بیت‏
امام محمد باقر (ع) مى‏فرماید: ( ان الكذب هو خراب الایمان؛37 دروغ خود، ویرانى ایمان است.) اگر مسلمانى بخواهد خود را بیازماید كه آیا حقیقتا به دین اسلام، ایمان آورده و پیرو پیغمبر اسلام گردیده، راه آزمایش این است كه خود را تحت نظر دقیق قرار دهد، اگر در سخنان خود، دروغ پیدا كرد، بداند كه خانه ایمان را ویران دارد و داراى دلى تاریك و ظلمانى مى‏باشد و ایمان در دلش تابندگى و درخشندگى ندارد، ولى اگر جست و جو كرد و در میان سخنان خود، دروغى نیافت، چه جدى و چه شوخى (خوشا به حال چنین كسى كه از سعادتمندترین مردم خواهد بود) سر و كار او با قرآن است، سروكار او با پیغمبر است، سروكار او با على و آل على است؛ این پاكان یاران او هستند و او پیرو قرآن و مؤمن به محمد و آل محمد مى‏باشد.
دروغ گوى بى ایمان‏
سمره در مسلك مسلمانان قرار داشت و در زمره اصحاب رسولش نوشته‏اند. ابن ابى الحدید در شرح نهج‏البلاغه مى‏نویسد: سمره از معاویه، چهارصد هزار درهم پول گرفت و حدیثى از رسول خدا (ص) در ذم امیرالمؤمنین (ع) و مدح ابن ملجم جعل كرد.
حدیثش چنین بود كه گفت: این آیه قرآن در نكوهش على (ع) نازل شده است: (وَ مِنَ النَّاسِ مَن یُعْجِبُك قَوْلُهُ فى الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ یُشهِدُ اللَّهَ عَلى مَا فى قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ؛38 از این مردم، كسى است كه در این جهان، سخنش تو را دلپذیر است و خداى را بر دل خویش گواه مى‏گیرد، در صورتى كه سر سخت‏ترین دشمن‏ها مى‏باشد.) و این آیه را گفت كه در ستایش ابن ملجم نازل شده: (وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشرِى نَفْسهُ ابْتِغَاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ؛39 از این مردم كسى است كه جان خود را براى خریدن خشنودى خدا مى‏فروشد.) بى حیایى به حدى است كه نهایت ندارد. آیه دومین به اتفاق مسلمانان درباره امیرالمؤمنین (ع) نازل شده. هنگامى كه شبانه رسول خدا (ص) از شر كفار قریش، عزم هجرت به مدینه كرد، على دست از جان بشست و در بستر رسول خدا آرمید و خود را در خطر مرگ قرار داد تا رسول خدا به سلامت از مكه بیرون شود.
سخنى دیگر از رسول خدا (ص)
امام رضا (ع) فرمود: (از رسول خدا (ص) پرسیدند: مؤمن ترسو مى‏شود؟ فرمود: آرى. پرسیدند: بخیل مى‏شود؟ فرمود: آرى. پرسیدند: كذّاب مى‏شود؟ فرمود: نه.)40 این تصریحى دیگر از پیامبر بزرگ كه كذاب بودن با ایمان داشتن نمى‏سازد.
به صدق كوش كه اخلاص آید از نفست   كه از دروغ سیه گشت روى صبح نخست
من نمى‏دانم چرا این قدر دروغ در میان ما متداول است آیا رواج بازار دروغ براى آن است كه كالاى ایمان در آن نیست؟ عجب این جاست كه گویا دروغ را بعضى قبیح نمى‏دانند و دروغ گو را پلید نمى‏شمارند. كسى پیش من تصریح كرد كه فلان كس دروغ مى‏گوید، ولى در عین حال مى‏بینم كه با همان دروغ گو، رفتار صمیمانه دارد. در صورتى كه دروغ گو با هیچ كس رفتار صمیمانه ندارد.
ارزش ایمان‏
اكنون كه روشن شد كه دروغ با ایمان سازگار نیست، شایسته است كه اشاره‏اى به ارزش ایمان براى جامعه بشود و بدبختى‏هایى كه بر اثر بى ایمانى نصیب جامعه مى‏گردد، گوشزد گردد تا بزرگى خطر دروغ براى اجتماع روشن شود. اگر طبیب، ایمان نداشته باشد، نه به تشخیص او مى‏توان اعتماد كرد نه به دستور طبى او، نه بیمار زیبا از خیانت او محفوظ خواهد بود و نه مریض پولدار. حال چنین جامعه‏اى بدتر از جامعه‏اى است كه طبیب نداشته باشد، زیرا این جامعه سربار دارد، مزاحم دارد، خائن دارد، ولى آن جامعه از گزند این گونه پزشك آسوده است.
اگر كاسب، ایمان نداشته باشد، نه به كالا مى‏توان اعتماد داشت، نه به قیمت آن. اگر در ارباب و رعیت ایمان نباشد، هر یك به دیگرى تعدى مى‏كند و هر كدام از دیگرى مى‏دزدد، باغستان‏ها و كشتزارها دزدگاه مى‏شود و محصولات كشاورزى در خطر نابودى قرار مى‏گیرد و خطر قحطى جامعه را تهدید مى‏كند و دیو گرسنگى پرده از رخ بر مى‏دارد.
اگر زن ایمان نداشته باشد، شوهر چگونه مى‏تواند بدو اعتماد كند و ساعتى وى را تنها بگذارد، اگر شوهر ایمان نداشته باشد، تكلیف زن بدبختش چه خواهد بود.
اگر دستگاه حاكمه ایمان نداشته باشد، نه به قانون مى‏توان اعتماد كرد و نه به قانونگذار و نه به اجراى قانون و ملت روى آسایش را نخواهد دید؛ زندگى كردن در چنین جامعه‏اى، جز سوختن و جان كندن چیز دیگرى نیست.
دزد دروغ گو
به منصور، شهریار ظالم و لئیم عباسى گزارش دادند ودایع و ذخایر بنى امیه نزد مردى مى‏باشد. طمع منصور تحریك شد و به زودى امر جلب آن مرد را صادر كرد. هنگامى كه حاضر شد، منصور بدو گفت: به ما خبر رسیده كه اموال و سپرده‏هاى بنى امیه نزد تو مى‏باشد، به فورى بیاور و تحویل بده! آن مرد پرسید: شما وارث بنى امیه هستید؟ منصور گفت: نه. پرسید: شما وصى آن‏ها هستید؟ منصور گفت: نه. پرسید: پس به چه دلیل از من مطالبه مى‏كنید؟! منصور سر به زیر انداخته و به فكر فرو رفت و پس از لحظه‏اى چند سر برداشته و گفت: بنى امیه به مسلمانان ظلم كردند، این اموال را به زور از آن‏ها گرفتند؛ من وكیل مسلمانان هستم، مى‏خواهم آن‏ها را پس بگیرم و به بیت المال بدهم.
مرد گفت: خلیفه بایستى دو شاهد عادل بیاورد تا گواهى دهند كه اموالى كه در دست من است، ملك بنى امیه نیست و غصب است و از مسلمانان گرفته شده، چون كه بنى امیه اموالى هم داشتند كه از آن خودشان بوده و غصب نبوده است.
منصور دگرباره به فكر فرو رفت، آن گاه سر برداشت و با لبخندى پرسید: آیا حاجتى دارى؟ مرد گفت: آرى. دو حاجت دارم: یكى آن كه به زن و فرزندم خبر دهى و از سلامتى من آگاهشان سازى، زیرا جلب من، آن‏ها را دچار پریشانى و اضطراب كرد.
دیگر آن كه مرا با كسى كه چنین گزارشى داده رو به رو كنى. به خدا سوگند! هیچ چیزى از بنى امیه نزد من نیست و نه مى‏دانم كه ودایع و ذخایر آن‏ها نزد كیست، ولى وقتى كه به حضور خلیفه رسیدم، به نظرم آمد كه این گونه سخن گفتن به نجات نزدیك‏تر مى‏باشد.
منصور گزارش دهنده را احضار كرد. هنگامى كه با یكدیگر روبه‏رو شدند، آن مرد گفت: این شخص غلام من است و از من سه هزار دینار دزدیده و فرار كرده. غلام پس از اندكى به اقرار آمد و سخن خواجه را تصدیق كرد و گفت: این خبر دروغ را دادم كه خواجه‏ام را به كشتن دهم تا از خطر سه هزار دینار رهایى یابم.
هر گناه كارى وقتى مى‏خواهد گناهش را پنهان سازد یا از كیفر گناهش ایمن گردد، گناه دیگرى را مرتكب مى‏شود و دست به جنایتى دیگر آلوده مى‏سازد؛ آرى گناه گناه مى‏آورد.
منطق قوى و محكم خواجه، موجب نجات او از دست ظالمى بى‏رحم، مانند منصور گردید و گر نه این دزد دروغ گو، خاندانى را به روز سیاه انداخته بود كه طلیعه آن از كیفیت جلب خواجه كه موجب پریشانى و اضطراب خاندانش شده بود، آشكار گردید؛ اگر غلام از بى ایمانى دستگاه خبر نداشت چنین گزارشى نمى‏داد.
این نمونه‏اى بود بسیار كوچك از دستگاه حاكم بى ایمان، نمونه‏هاى دیگرش را شب و روز، پشت سر هم، با دو چشم مى‏بینیم و با دو گوش مى‏شنویم.
دروغ و عقل‏
امام هفتم (ع) مى‏فرماید: عاقل، دروغ نمى‏گوید، هر چند دلش بخواهد.
خردمند آن چه عقل بگوید، مى‏كند. نادان هر چه دلش بخواهد، مى‏كند. عاقل تابع گفته‏هاى عقل مى‏باشد و نادان تابع خواهش دل. نادان زیان را مى‏بیند، ولى نادیده مى‏گیرد، چون دلش مى‏خواهد. دل به سوى دروغ راهنمایى مى‏كند و نادان، دروغ گو مى‏شود. عقل با دروغ مى‏ستیزد، عاقل از دروغ مى‏گریزد. نادان از دیوانه بدتر است. دیوانه زیان را نمى‏بیند، ولى نادان مى‏بیند و نادیده مى‏انگارد.
دعاى داریوش كبیر
این نوشته بر دیوار جنوبى كاخ آپادانا به فرمان داریوش كنده شده است: خدا این كشور را، از دشمن، از خشك سالى، از دروغ حفظ نماید. از این سخن دانسته مى‏شود كه داریوش، از سه چیز بر كشورش بیم دارد: دشمن، خشك‏سالى، دروغ.
خطر دشمن از ناحیه بیگانه است. دشمن خوانخوار نه به كوچك رحم مى‏كند نه به بزرگ.
خشك سالى بلایى است آسمانى كه جز سیاه روزى و مرگ همگانى ثمرى ندارد.
دروغ ایمان را مى‏برد و كشور را از درون ویران مى‏سازد. ایمان كه رفت هر جرم و جنایتى ارتكابش آسان مى‏شود. كشورى كه مردمش از ارتكاب جرم و جنایت بیم نداشته باشد، سرانجامى شوم در پیش خواهند داشت.

دروغ گناه كبیره است‏

گناه و فطرت‏
گناه رفتارى است كه بشر به حسب فطرت از آن بیزار است و مرتكب آن را پلید و بدكار مى‏شمارد. قضاوت‏هاى بشر، تنها با توجه به موضوع است، یعنى همین اندازه كه موضوع، مورد توجه قرار گرفت، فطرت حكم مى‏كند و احتیاج به مطالعه چیزهاى دیگر ندارد.
احكام فطرت به جز احكام عقل است، زیرا قضاوت‏هاى فطرى در كودك و در دیوانه موجود است، در صورتى كه تشخیص عقلى صحیح كامل در این دو موجود نمى‏باشد.
كودك و دیوانه هر دو ظلم را زشت مى‏شمارند و از آن تنفر دارند. كودك وقتى بیند كودك دیگر را كتك مى‏زنند مى‏گرید و از زننده بیزارى مى‏جوید.
هماهنگى عقل با فطرت‏
عقل نیز مانند فطرت، گناه را زشت و ناروا مى‏شمارد و گناه كار را سزاوار كیفر مى‏داند. تفاوتى كه میان عقل و فطرت موجود است، آن است كه عقل، گاهى به علل خارجى، گناه كار را مستحق عقاب نمى‏داند، چنان كه در هنگام اضطرار، بسیارى از نارواها روا را مى‏شمارد.
به طور كلى، عقل براى قضاوت‏هاى فطرت، حدودى قائل مى‏شود و آن‏ها را همان طور كه هست نمى‏پذیرد و افرادى را از تحت موضوعات حكم فطرت، خارج مى‏كند و افرادى را داخل مى‏كند.
دین‏
دین هم با فطرت و عقل موافق است، یعنى گناه را ناروا و گنه كار را مستحق عقاب مى‏داند. چون بر جامعه انسانیت، شهوت و غضب حكومت مى‏كند و این دو مانعى بسیار بزرگ براى جلوگیرى از قضاوت‏هاى فطرت و عقل به شمار مى‏آیند، زیرا تسلط هر یك از شهوت و غضب بر مغز، پرده‏اى پیش تشخیص صحیح فطرت و عقل مى‏كشد، خداى بزرگ، دین را براى سعادت جامعه بشرى فرستاد كه آن را به سوى فطرت اصلى و تشخیص عقلى صحیح رهنمایى كند. تسلط شهوت و غضب، هر چه بر جامعه بیش‏تر شود، نیاز جامعه به دین بیش‏تر خواهد بود، به ویژه اگر بیمارى‏هاى روحى و نفسانى در آن فراوان باشد.
دروغ گناه است‏
فطرت بشرى از دروغ بیزار است و دروغ گو را پست و نابكار مى‏داند. عقل پاك و نیالوده، دروغ را زشت مى‏شمارد و دروغ گو را سزاوار تنبیه و كیفر مى‏داند. همه دین‏ها دروغ را حرام و ناروا گفته‏اند. چنان كه شیخ انصارى در كتاب مكاسب تصریح مى‏كند، دین مقدس اسلام، دروغ گو را فاسق و پرده‏در نامیده.
و پیشوایان بزرگ این دین جهانى، جهانیان را از دروغ بر حذر داشته‏اند.
گناه كبیره‏
در نظر اسلام، گناهان با هم تفاوت دارند. پاره‏اى از گناهان زشت‏تر و پلیدتر و نارواتر هستند؛ اسلام این‏ها را كبیره نامیده است.
اسلام كسى را شایسته پیشوایى مى‏داند كه عادل و درست كار باشد. عادل كسى است كه مرتكب گناه كبیره نشود كه شماره آن‏ها را 25 گفته‏اند.
گناهانى كه شومى آن‏ها به اندازه گناهان كبیره نباشد، صغیره نامیده شده‏اند.
دروغ گناه كبیره است‏
پیغمبر اسلام فرمود: (الا اخبرك باكبر الكبائر: الا شرك بالله، و عقوق الوالدین، و قول الزور؛41 بزرگ‏ترین گناهان كبیره را به شما اعلام مى‏دارم: شرك به خدا، نامهربانى به پدر و مادر، سخن دروغ.) شرك به خدا یعنى در پرستش براى خدا شریك قرار دادن و خداى یگانه را دوگانه خواندن و موجودى دیگر را مانند خداى عبادت كردن و آفریننده‏اى دیگر به جز ذات پاك خداوند یكتا براى جهان دانستن.
نامهربانى به پدر و مادر، یعنى حقوق آن‏ها را مراعات نكردن و مراسم اطاعت و ادب را نسبت به آن‏ها به جاى نیاوردن و نافرمان بودن.
سخن دروغ سومین گناه از بزرگ‏ترین گناهان بزرگ مى‏باشد.
قرآن این دروغ گو را رسوا كرد
گفته شد: دین مقدس اسلام، دروغ گو را فاسق و پرده‏در نامیده، اینك گواه: رسول خدا (ص) در سال نهم هجرت، ولید را به سوى عشیره مصطلق بفرستاد تا مقدار بدهى دینى آن‏ها را تعیین كند و زكات آن‏ها را بگیرد و بیاورد. مصطلقیان كه آگاه شدند، همگى سوار بر اسب شدند و به استقبال ولید شتافتند. ولید كه از آنان كینه‏اى در دل داشت، وقت را غنیمت شمرد و با شتاب به سوى رسول خدا (ص) بازگشت و گزارشى دروغین داد كه عشیره بنى مصطلق از دین برگشته‏اند، از این رو از دادن زكات امتناع ورزیدند و آهنگ كشتن مرا كردند.
مقصود ولید این بود كه رسول خدا را برانگیزد، تا سپاهى براى سركوبى بنى مصطلق گسیل دارد، در نتیجه انتقام خود را از آن‏ها كشیده باشد.
پیغمبر اسلام گزارش دروغ ولید پلید را تصدیق نفرمود، ولى دسته‏هایى از مسلمانان كه ایمانى محكم نداشتند و چندان مطیع پیغمبر نبودند، گزارش ولید را باور كردند.
اینان به رسول خدا (ص) فشار مى‏آوردند كه براى كوبیدن عشیره مصطلق اقدام كند. در این هنگام قرآن نازل شد و ولید را فاسق و پرده‏در نامید و او را مفتضح گردانید: (یَأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا إِن جَاءَكمْ فَاسِقُ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمَا بجَهَلَةٍ فَتُصبِحُوا عَلى مَا فَعَلْتُمْ نادِمِینَ * وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیكُمْ رَسولَ اللَّهِ لَوْ یُطِیعُكمْ فى كَثِیرٍ مِّنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ؛42 اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، اگر پرده‏درى به شما خبرى داد تحقیق كنید! مبادا از روى نادانى به مردمى زیان برسانید! و بدانید كه رسول خدا در میان شما مى‏باشد. اگر شما را در بسیارى از كارها اطاعت كند به بدبختى خواهید افتاد.)43 قرآن، مسلمانان را از باور كردن گزارش ولید باز داشت و وى را فاسق و پرده در لقب داد و از بى گدار به آب زدن و بدون تحقیق اقدام كردن، بر حذر داشت.
دستور كلى كه از قرآن استفاده مى‏شود، آن است كه وظیفه مسلمانان در برابر خبرى كه صحتش مورد تردید است، تحقیق و جست و جوست؛ نه بایستى آن را به زودى رد كرد و نه بایستى به زودى پذیرفتش.
قرآن به مسلمانان غافل و خودخواه اعلام داشت كه نباید نظریات خود را بر رسول خدا تحمیل كنند. مسلمان بایستى مطیع و منقاد پیغمبر اسلام باشد.
دروغ در دروغ‏
تاریخ نویسانى كه دوستى ولید را به دل مى‏پرورانیده‏اند، نتوانسته‏اند این نقطه سیاه را براى ولید تحمل كنند، از این رو آنان داستان را دگرگونه كرده و چنین آورده‏اند: چون ولید از عشیره بنى مصطلق، كینه‏اى داشت، از استقبال آن‏ها بهراسید و گمان برد كه آن‏ها قصد قتلش را دارند، لذا به زودى برگشت و چنان گزارشى داد.
اگر داستان این گونه باشد، پس ولید دروغ گو نبوده، بلكه اشتباهى كرده، ولى قرآن مى‏گوید: ولید، فاسق، یعنى دروغ گو بوده است. قرآن دروغ دوستان ولید را در تاریخ نیز روشن مى‏كند. چه بسیار داستانهایى كه در تاریخ دگرگونه نقل شده، و چقدر مجعولات تاریخ فراوان است.
بوى گند دروغ‏
رسول خدا (ص) فرمود: ( ان المؤمن اذا كذب بغیر عذر لعنه سبعون الف ملك و خرج من قلبه نتن حتى یبلغ العرش44 مؤمن هرگاه بدون عذر دروغ بگوید، هفتاد هزار ملك، لعنتش مى‏كنند (یعنى از خداوند مى‏خواهند كه از رحمت خودش دور سازد، مورد لطفش قرار ندهد) و نیز بر اثر دروغ، بوى گندى از قلبش بیرون مى‏آید كه جهان را پر مى‏كند و مى‏رود تا به عرش خداى برسد.) توضیح این سخن آن كه هر گناهى صورتى در پرده دارد كه در عالم بصیرت و حقایق، بدان نمایان مى‏شود؛ كسى كه شایستگى پس زدن این پرده و دیدن حقایق را داشته باشد، شاید بتواند چهره كریه پنهانى گناه را ببیند؛ چنان كه نیكوكارى‏ها نیز هر كدام صورتى بسیار زیبا در عالم مثال دارند، اگر چشم دل به آن عالم گشوده شود، آن چهره‏هاى زیبا را خواهد دید.
دروغ گو نیز در عالم، چهره‏اى زشت و قیافه‏اى منفور دارد كه یكى از خصوصیات آن، بوى گندى است كه از قلبش خارج مى‏شود كه آسمانیان و ملكوتیان را از او بیزار و متنفر مى‏سازد.
دروغ گو را مادامى كه دروغ مى‏گوید در آن عالم قدس راهى نیست. عالم قدس، جهان آسایش و خوشبختى است. چگونه مى‏شود كسى را در آن جهان بار باشد، در صورتى كه قدسیان از وجودش در عذاب باشند.
دروغ گو، در این جهان، رسوا و سخنانش نزد همه كس بى ارزش مى‏باشد. مى‏گویند: دروغ كه از دور مى‏آید، یك پایش مى‏لنگد. یعنى همه كس دروغ را تشخیص مى‏دهد.
ممكن است كسانى شتر مآبى كنند (این صفت در ایران خیلى رواج دارد) و دروغِ دروغ گو را به رخش نكشند، ولى در دل از او بیزار مى‏باشند و براى سخنش اعتبارى قایل نیستند؛ در پشت سر، دروغ گویى او را به دگران مى‏گویند و گند رسوایى او را پراكنده‏تر مى‏سازند.
دروغ به زن و فرزند
مرد اگر در خانه به زن و فرزند خود دروغ بگوید اعتبار و حیثیتش نزد آن‏ها مى‏رود و براى سخنانش قیمتى قائل نخواهند شد. كسى كه در خانه خود احترامى ندارد، بسیار بدبخت مى‏باشد.
هر كس كه در بیرون احترام نداشته باشد خود را دل خوش مى‏دارد كه در خانه نزد زن و فرزند احترام دارد. بیچاره دروغ گو، چقدر بدبخت است، نه پیش بیگانگان احترامى دارد و نه پیش زن و فرزندانش.
مرد كه به زن و فرزندش دروغ گفت، آن‏ها نیز از او یاد مى‏گیرند و دروغ گو مى‏شوند و بدو دروغ مى‏گویند، در نتیجه اعتماد در خانواده از میان مى‏رود و این كانون آسایش، تبدیل به كانون ناراحتى و شكنجه مى‏گردد. آیا زندگى از این تلخ‏تر مى‏شود كه مرد به زنش اعتماد نداشته باشد و زن سخن شوهرش را باور نكند، پدر از فرزندش دروغ بشنود و فرزند از پدر؟ فرزندان و نونهالان این خانواده چگونه خواهند شد؟ فرزندى كه بایستى به راستى و درستى تربیت شود، به جاى آن در كانون دروغ و ناراستى پرورش مى‏یابد. شما خود قضاوت كنید كه چگونه این بچه‏هاى خردسال كه در آینده مرد مى‏شوند، چگونه فردى از جامعه خواهند بود.
دوست عزیز
اگر دروغ نگفته‏اى خوشا به حالت، ولى اگر گاهى دروغ مى‏گویى، بیا از همین جا با هم تصمیمى بگیریم و دست به دست یكدیگر بدهیم و پیمانى ببندیم كه دیگر دروغ نگوییم و این بى ارجى در این جهان و بوى گند در عالم حقایق را از خود دور كنیم تا خدا و رسول او را از خود راضى كنیم، تا سماواتیان و قدسیان، ما را به جایگاه خود راه دهند تا در نظر مردم، ارجمند گردیم، تا رسوایى و بى آبرویى تبدیل به عزت گردد، تبدیل به شرف گردد، تبدیل به آبرو شود، تا در دنیا و آخرت عزیز و محترم باشیم، تا نزد خدا و خلق سربلند باشیم، تا در آتش جهنم نسوزیم، تا در بهشت جاوید، جاى داشته باشیم.
دوست عزیز از دروغ بپرهیز و از دروغ، نزد فرزندان و پیروان خود، بیشتر بپرهیز، زیرا در این صورت، دروغ تو تصاعد عددى و هندسى پیدا مى‏كند و یك دروغ تو مساوى با چندین دروغ مى‏شود. هنگامى كه خاموش هستى، دروغى كه آنان مى‏گویند، در آن شركت دارى و همچنین در هنگام خواب و پس از مرگ.
چقدر بدبخت است مرده‏اى كه در گور باشد و پیوسته در نامه عملش گناهى بنویسند!
دروغ پدر و مادر
دروغ پدر و مادر، از دروغ‏هاى دیگر، زشت‏تر و ناپسندتر است. دروغ آنان از دو نظر زشت است: یكى از نظر زشتى خود دروغ، دیگر از تعلیم دروغ گویى به فرزند و پرورش فردى نادرست و تقدیم آن به جامعه.
پدر و مادر نبایستى مؤسس مكتب دروغ گویى در دودمان خود باشند و هر چندگاه فردى دروغ گو پرورش دهند، تا هم خود را گناه‏كار كرده و هم نور دیده خود را بدبخت سازند و هم دریچه فساد را به روى جامعه گشوده و فسادى بر فساد آن بیفزایند.
پدر و مادر دروغ گو، دوست فرزند خود نیستند و بر خلاف فطرت مهر به فرزند، قدم بر مى‏دارند؛ آنان دشمن فرزند خود هستند، زیرا نه تنها راه سعادت بر او مى‏بندند، بلكه كودك بى‏گناه خویش را در سراشیبى ذلت و خوارى سرازیر مى‏سازند و در منجلاب گناه كارى‏اش غوطه ور مى‏سازند.
از همین نظر است كه معلمان بایستى شدیدا از دروغ احتراز كنند تا براى شاگردان، راهنماى سعادت و خوش بختى باشند، نه سرازیركننده آن‏ها در چاه شقاوت و بدبختى.
و به طور كلى هر فردى كه داراى موقعیتى است كه رفتارش سرمشق یك یا دو یا چند تن مى‏باشد نباید با دروغ سروكار داشته باشد تا مبادا رهبر بدبختى و معلم مكتب دروغ گویى گردد. تربیت یافتگان مكتب او، هر چه دروغ بگویند و به وسیله دروغ به سوى هر گناهى قدم بردارند، بلكه هر چه زیان و بیچارگى از این راه نصیب آن‏ها بشود، گناه كار و جنایت كار اصلى او خواهد بود و زیان از ناحیه او به آن‏ها رسیده و عامل بیچارگى و بدبختى آن‏ها در دنیا و آخرت او مى‏باشد و بس.

دروغ كلید گناهان است‏

كلید
كلید، ابزارى است كه بدان وسیله، بسته‏ها باز مى‏شود و اگر كلید نباشد، بسته‏اى گشوده نخواهد شد. كلید را در عربى مفتاح خوانند. مفتاح، ما یفتح به، مى‏باشد، یعنى چیزى كه مى‏گشاید. فتح، گشودن است و مفتاح، وسیله آن.
هر كلیدى با بسته‏اى سنخیت دارد. بسته‏اى كلید فلزى مى‏خواهد. بسته‏اى به كلیدهاى چوبى نیاز دارد. پاره‏اى از بسته‏ها كلید چرمى مى‏خواهند، چنان كه مى‏گویند: كلیدهاى گنج‏هاى قارون چرمى بوده است. رمز كلیدى مى‏خواهد كه بدان وسیله گشوده گردد. هر علمى كلیدى دارد. مسائل ریاضى، كلید ویژه خود دارند. خردمندان براى گشودن دشوارى‏هاى زندگى، در پى كلید آن‏ها مى‏گردند. زبان هر كس كلید شخصیت علمى و عقلى اوست.
زبان در دهان خردمند چیست چو در بسته باشد چه داند كسى   كلید در گنج صاحب هنر كه گوهر فروش است یا پیله ور
سخن، كلید پى بردن به ارزش یا بى ارزشى سخن گوست.
تا مرد سخن نگفته باشد   عیب و هنرش نهفته باشد
به هر حال، هر قفلى را كلیدى است، خواه قفل سعادت و خوش بختى باشد، خواه قفل زیان و بدبختى. پس كلید، هم در سعادت و خوش بختى را مى‏گشاید و هم درهاى بسته زیان و بدبختى را باز مى‏كند.
دربسته‏
درى را كه مى‏بندند از دو نظر است: گاهى بستن در براى محفوظ نگاهداشتن اشیاى قیمتى و گران بها مى‏باشد كه دزدى نرباید و گاهى موجودات خطرناك را مى‏بندند تا مردم را از خطر آن‏ها محفوظ نگاه دارند. پس بستن در براى جلوگیرى از خطر مردم، از خطر بر مردم است و باز شدن در بسته، یكى از دو خطر را داراست.
هر موجودى كه داراى یكى از این دو خصوصیت نباشد، درى به رویش بسته نخواهد شد. تنها موجودى كه سر تا پا سود است و درش به روى همه كس باز است، خداى مهربان مى‏باشد.
كلید گناهان‏
حضرت امام حسن عسكرى (ع) امام یازدهم مى‏فرماید: (جعلت الخبائث كلها فى بیت واحد و جعل مفتاحها الكذب؛45 زشتى‏ها را در خانه‏اى گذاشته‏اند و دروغ را كلید آن خانه قرار داده‏اند.) كسى كه با دروغ سروكارى نداشته باشد، از خطر گناهان به دور است و به نیكوكارى نزدیك مى‏باشد، ولى هنگامى كه با دروغ آشنا شد، درهاى گناهان به رویش گشوده مى‏شود و در سیاه چال بدبختى خواهد افتاد و گاه چنان در آن جا مسكن خواهد گزید كه بیرون شدنش بسیار دشوار خواهد بود.
طرز فكر دروغ‏
دروغ گو از ارتكاب گناه، چندان ابایى ندارد. او اگر از گناهى مى‏هراسید، دروغ نمى‏گفت. دروغ او را بر گناه جرى مى‏كند، تنها هراس دروغ گو از ارتكاب گناه، همانا دانستن دگران است. وى اگر اطمینان یابد كه از گناه و بدكارى هایش، كسى آگاه نخواهد شد، هر گناهى را كه مرتكب شده و از زشت كارى دریغى نخواهد داشت. دروغ این مشكل را براى وى حل مى‏كند، و او را اطمینان مى‏دهد كه نخواهد گذارد كه دگران به گناهش پى ببرند.
دروغ گو با خود مى‏اندیشد كه اگر كسى به من بدگمان شد، زود انكار مى‏كنم و مى‏گویم: كه من نكرده‏ام؛ مى‏گویم: چنین پیش آمدى رخ نداده و اگر بر فرض هم رخ داده، من مرتكب آن نبوده‏ام؛ ادله و براهینى براى برائت خود اقامه خواهم كرد و خود را پاك‏دامن نشان مى‏دهم و قیافه‏اى معصومانه به خود خواهم گرفت، به طورى كه همه كس مرا بى گناه بداند. او مى‏گوید: انكار، چه چیز خوبى است، هم انسان به خواهش دل رسیده است و هم به وسیله انكار، خود را بى تقصیر، معرفى مى‏كند.
این گونه فكر، در گناهان را به روى او باز مى‏كند و هر مانعى را از پیش پایش بر مى‏دارد. پس دروغ، كلید ارتكاب همه گناهان مى‏باشد.
راه بدبختى‏
حضرت باقر امام پنجم (ع) مى‏فرماید: ( ان الله جعل للشر اقفالا و جعل مفاتیح تلك الاقفال الشراب. و الكذب شر من الشراب؛46 خداى بر در بدى‏ها و زشتى‏ها قفل‏هایى زده و شراب را كلید آن قفل‏ها قرار داده، ولى دروغ از شراب بدتر است.) شراب عقل را مى‏برد، شرم و حیا را مى‏برد و شراب خوار را به سوى هر كار زشتى مى‏كشاند. شراب خوار، ارتكاب گناه مانعى ندارد شراب خوردن گناه است و آن را مى‏نوشد، تنها چیزى كه ممكن است او را جلوگیر از گناه باشد، عقل و شرم است و شراب هر دو را مى‏برد.
تو از تكبر حسن و من از حیا خاموش   كجاست باده كه شرم از میانه بردارد
ایمان كه نباشد عقل كه نباشد، شرم كه نباشد، دیگر چه چیز از گناه جلوگیر مى‏شود؟ شاید به این علت امام باقر (ع) دروغ را از شراب خطرناك‏تر دانسته، كه دروغ گفتن از شراب خوردن آسان‏تر است؛ دروغ را نزد همه كس و در همه جا مى‏توان گفت، ولى شراب را نزد همه كس و در همه جا نمى‏توان خورد. دروغ، خریدن، آماده كردن و پول خرج كردن ندارد، شراب، خریدن، آماده كردن و پول خرج كردن دارد. دروغ مستى آشكار ندارد، ولى شراب مستى آشكار دارد. میگسارى كلیدى است كه تحت اختیار همه كس نیست، ولى دروغ كلیدى است كه در جیب همه كس مى‏باشد، از این رو خطر دروغ از خطر شراب بیشتر است.
دروغ گو احمق و بى شرم است‏
دروغ گفتن از راست گفتن، بسیار آسان‏تر است. راست گفتن، شجاعت مى‏خواهد، اراده مى‏خواهد، نیرو مى‏خواهد، شخصیت مى‏خواهد، ولى دروغ هیچ شرطى ندارد و چیزى كه دروغ گو را به دروغ وادار مى‏سازد، نادانى است و بس.
دروغ گو چنین مى‏پندارد كه شنونده به دروغ او پى نمى‏برد ولى دروغ گوهایى هستند كه اضافه بر نادانى از بى‏شرمى و بى حیایى نیز برخوردارند. آنان دروغ گوهایى مى‏باشند كه مى‏دانند شنونده از دروغ آن‏ها آگاه است، باز با كمال بى شرمى به دروغ گفتن در حضور او ادامه مى‏دهند. آیا این بى شرمى را دروغ براى دروغ گو، ارمغان آورده؟
پیمان با پیغمبر اسلام‏
مردى به حضور رسول خدا (ص) شرفیاب گشت و مسلمان شد، سپس عرض كرد: یا رسول الله! من به گناهانى آلوده هستم كه نمى‏توانم از آن‏ها دست بردارم و از حضرتش چاره خواست. رسول خدا (ص) فرمود: آیا با من پیمان مى‏بندى كه دروغ نگویى؟ عرض كرد: آرى و با آن حضرت پیمان بست كه دروغ نگوید و سپس مراجعت كرد.
در راه با خود مى‏گفت: این پیغمبر بزرگوار چه چیز آسانى از من خواست، چون پیمان بسته بود كه در میان همه گناهان، تنها از دروغ گفتن بپرهیزد.
وقتى خواست دزدى كند، با خود گفت: اگر من دزدى كردم و رسول خدا (ص) از من پرسید، چه جواب بگویم؟ اگر بگویم دزدى كرده‏ام، حضرتش مرا دزد مى‏شناسد و سزاوار كیفر خواهم بود و اگر بگویم نكرده‏ام، آن وقت دروغ گفته‏ام و من پیمان بسته‏ام كه دروغ نگویم و براى همیشه به پیمان خود وفادار خواهم ماند، پس بهتر آن است كه دزدى نكنم. این را بگفت و دزدى را ترك كرد. پس از آن به هر گناهى كه نزدیك مى‏شد، پیمان با رسول به یادش مى‏آمد و از آن خوددارى مى‏كرد. كم‏كم از آلودگى به گناهان پاكیزه شد و از نیكان گشت.
بهترین روش در پرورش‏
رسول خدا (ص) با عالى‏ترین روش عملى در تربیت كلید گناهان را از این مرد گرفت و او را از آلودگى پاك كرد.
همان طور كه دروغ، كلید زشت كارى هاست، تصمیم بر نگفتن دروغ، كلید نیكو كارى‏ها مى‏باشد. پیغمبر بزرگ، آن كلید را از او گرفت و این كلید را بدو عنایت كرد.
مردى كه خود را در برابر خواهش دل، ضعیف و شكست خورده مى‏دید، ولى بر اثر پیمان با رسول، چنان قوى و توانا گردید، كه با مشتى آهنین همه خواسته‏هاى دل را كوبید و چنان شد كه از ملك پران شد و آن چه اندر وهم ناید آن گردد.
اگر مسلمانان امروز
اگر امروز هر مسلمان، پیغمبر بزرگ را در برابر خویش ببیند كه به وى مى‏فرماید: با من پیمان ببند كه دروغ نگویى... او هم این پیمان را با حضرتش ببندد و به عهد خود وفا كند، بى شك از سعادتمندترین افراد خواهد بود.
او كسى است كه كلید گناه را به دور انداخته و كلید سعادت و خوش بختى را به دست آورده است، چنین كسى سروكارش با هم پیمان خود رسول مقدس خواهد بود.
رسول خدا (ص) و نخستین خلیفه آن حضرت و خلیفه ششم و یازدهم حضرتش، همگى یك چیز گفته‏اند و هر كدام جورى كلید گناه را نشان داده و از هیچ گونه راهنمایى دریغ نكرده‏اند. خواننده عزیز دگرباره سخنان آن‏ها را بنگرد و در آن‏ها بیندیشد.
راه پاك شدن از گناه‏
(قال رجل لرسول اللَّه (ص): یا رسول اللَّه دلّنى على عمل اتقرّب به الى اللَّه تعالى فقال لا تكذب.
فكان ذلك سببا لاجتنابه كلّ معصیة للَّه لانّه لم یقصد وجها من وجوه المعاصى الّا وجد فیه كذبا او ما تدعو الى الكذب فزال عنه ذلك من وجوه المعاصى.
مردى خدمت رسول خدا (ص) عرض كرد: چه كنم تا به خداى نزدیك شوم؟ پیغمبر فرمود: دروغ نگوى! این كار سبب شد كه از هر گناهى دورى كند، چون به هر گناهى رو كرد، یا دروغى در آن دید، یا چیزى كه به دروغ گویى مى‏كشاند. با دورى از دروغ از تمام گناهان پاك شد.) گناه كار در وضع عادى به گناه خود اعتراف نمى‏كند.
او مى‏داند كه گناه ننگ است، جرم است، خطر است. او پیوسته خود را از گناه مبرّا مى‏خواند، پس بایستى همیشه دروغ بگوید، نه تنها پس از ارتكاب گناه از دروغ كمك مى‏گیرد، بسا كه پیش از ارتكاب نیز بایستى دروغ بگوید. كلید گناه كه به دور انداخته شد، قفل همچنان بسته مى‏ماند و انسان از خطر گناه محفوظ خواهد بود.
كلید همه سعادت‏ها
وجود مقدس رسول خدا (ص) و خلفاى دوازده گانه آن حضرت، خود كلیدهاى سعادت بشر بوده‏اند، ولى بشر نفهم خودخواه، بشر حریص، آن چنان كه بایسته و شایسته بود، نخواست از این پاكان بهره برگیرد و خود را از چرك هر گناهى پاكیزه گرداند.
این بزرگواران را خداى مهربان كلید بوستان سعادت قرار داده است. هر كه پرتوى از این كلیدهاى سعادت در دلش تابیدن گیرد، بى گمان به درون بهشت خوش بختى راه خواهد یافت.
پروردگارا، روز به روز مهر محمد و آل محمد را در دل‏هاى ما بیفزاى. پروردگارا، مقدر مگردان كه روزى بیاید كه این دل، بى مهر على باشد، آرى مهر على، مهر محمد است و مهر محمد، مهر على و این دو جدایى‏پذیر نیستند. قرآن در آیه مباهله، على را جان محمد گفت. محمد هم بارها فرمود: على از من است و من از على.
صَعصَعه چه گفت؟
هنگامى كه دو پسر على، امام حسن (ع) و امام حسین (ع)، جنازه پدر را به خاك مى‏سپارند. صعصعه كه از یاران باوفا و سخنور على بود. دستى به روى قلبش مى‏گذارد و با دست دیگر از خاك مقدس قبر بر مى‏دارد و بر سر مى‏ریزد و مى‏گوید: یا امیرالمؤمنین! پدر و مادرم فداى تو، آن گاه شروع مى‏كند با على سخن گفتن، سخنانى كه در زیبایى و حقیقت گویى كم‏تر نظیر داشته، سخنانى كه از قلبى گداخته و روانى سوخته برخاسته بود. صعصعه سخنان خود را بدین جمله پایان مى‏دهد: به خدا سوگند كه حیات تو، كلید خیر و سعادت بود و مرگت كلید شقاوت و بدبختى. امروز كه روز مرگ توست، درهاى شر گشوده شد و درهاى خیر بسته گشت. اگر مردم سخنان تو را اطاعت مى‏كردند، از زمین و آسمان بر آن‏ها نعمت مى‏بارید، ولى مردم دنیا را بر آخرت مقدم داشتند.
در این هنگام، احساساتش به جوش مى‏آید و با شدیدترین وضع به گریه مى‏افتد و چند تنى كه جنازه على را تشییع كرده بودند مى‏گریند. آن گاه به طور دسته جمعى به پسران دل شكسته على روى مى‏كنند و به امام حسن و امام حسین و محمد و جعفر و عباس و یحیى و عون و عبدالله تسلیت مى‏گویند.47

بالاتر از دروغ گناهى نیست‏

سخنى از على (ع)
امیرالمؤمنین فرمود: (لا سوء أسوء من الكذب؛ بدیى از دروغ بدتر نیست.) وصى رسول (ص) زشتى دروغ را قطعى دانسته، بلكه بر آن افزوده كه زشت‏تر از دروغ، گناهى نیست.
زشتى و ناپسندى دروغ، نزد همه كس مسلم مى‏باشد، مجهولى كه در این میان موجود است، مقدار زشتى و بدى دروغ است كه شهسوار ایمان از آن پرده برداشته و آن را بالاترین زشتى‏ها گفته است؛ بنابراین مقدار زشتى دروغ نامحدود مى‏باشد و ناپسندى آن اندازه ندارد. همچنان كه بالاتر از سیاهى رنگى نیست، بالاتر از دروغ هم گناهى نه.
چرا؟
در این جا پرسشى پیش مى‏آید كه چرا زشتى دروغ از گناهان دیگر بیش‏تر است؟ شاید یكى از نكته‏هاى سخن على (ع) این باشد كه بیش‏تر گناهان یا از شهوت بر مى‏خیزد یا از غضب و هر كدام را كه گناه‏كار مرتكب شود، لذتى خیالى و موقتى خواهد برد. گناهى را كه بر اثر شهوت و خواهش دل مرتكب مى‏شود، لذتى به او مى‏دهد و گناهى را كه بر اثر خشم و غضب مرتكب مى‏شود، از لذت انتقام برخوردار مى‏گردد.
ولى دروغ، خود به خود، لذتى ندارد و كار بیهوده‏اى است. بر اثر آن، نه به خواسته دل مى‏رسد و نه آتش انتقام را خاموش مى‏كند، بلكه گناهى است شوم و بى خاصیت، هر چند دروغ گو براى دروغ خاصیتى مى‏پندارد و آن پرده‏اى است كه بدان وسیله، روى نقایص و گناهان خویش مى‏كشد، ولى اشتباه او همین است، زیرا حقیقت، آشكار خواهد شد و زیر پرده نخواهد ماند، دروغى كه هیچ گونه لذتى براى آن تصور نمى‏شود و دروغ گو براى دروغش نمى‏تواند هیچ گونه عذرى بتراشد، در صورتى كه دروغ براى او شومى در جهان را خواهد آورد؛ پس سزاوار است كه بالاتر از آن گناهى نباشد.
شاید نكته دیگر سخن على این باشد كه دروغ، دروغ مى‏زاید. دروغ، راه را براى زشتى‏ها باز مى‏كند. دروغ سپر جنایات قرار مى‏گیرد و دروغ گو را بر اثر ارتكاب گناه دلیر مى‏كند. دروغ نه تنها خودش گناه است، بلكه گناه در پى دارد، ولى گناهان دیگر خودشان مى‏باشند و بس. گناه‏كار پس از ارتكاب گناه، پشیمانى به وى دست مى‏دهد كه ممكن است موجب توبه‏اش بشود، ولى دروغ گو، پس از دروغ، خود را موفق‏تر مى‏بیند و براى دروغ دیگر آماده‏تر مى‏شود (آرى مار جز مار نیارد.) سخنى دیگر از على (ع) لَا یَصْلُحُ مِنَ الْكَذِبِ جِدٌّ وَ لَا هَزْلٌ وَ لَا أَنْ یَعِدَ أَحَدُكُمْ صَبِیَّهُ ثُمَّ لَا یَفِیَ لَهُ إِنَّ الْكَذِبَ یَهْدِی إِلَى الْفُجُورِ وَ الْفُجُورَ یَهْدِی إِلَى النَّارِ وَ مَا یَزَالُ أَحَدُكُمْ یَكْذِبُ حَتَّى یُقَالَ كَذَبَ وَ فَجَرَ وَ مَا یَزَالُ أَحَدُكُمْ یَكْذِبُ حَتَّى لَا یَبْقَى فِی قَلْبِهِ مَوْضِعَ إِبْرَةٍ صِدْقٌ فَیُسَمَّى عِنْدَ اللَّهِ كَذَّابا.
پیشواى بزرگ بشر، امیرالمؤمنین (ع) در این سخنان زرین، بشر را به چند چیز راهنمایى فرمود كه همه درباره دروغ است.
نخست آن كه، دروغ جدى و دروغ شوخى، هیچ كدام پسندیده نیست كسى كه مى‏خواهد سروكارش با گفتار نیك باشد و از راستان به شمار آید، بایستى از دروغ، خواه جدى باشد و خواه شوخى، بپرهیزد. دروغ شوخى نبایستى كوچك شمرده شود، دروغ شوخى، دروغ گو را به سر منزل دروغ جدى مى‏كشاند.
دیگر آن كه پدرى كه داراى فرزندانى است، نبایستى به فرزند وعده‏اى بدهد كه بدان وفا نكند؛ این كار، پدر را نزد فرزند، سبك و بى ارزش مى‏سازد و سرمشقى براى فرزند مى‏شود كه دروغ گویى را بیاموزد. پدر نباید كسى باشد كه موجود دروغ گویى را ایجاد كرده و به جامعه تحویل دهد.
دنباله‏هاى دروغ‏
سپس امام به شومى‏هاى دروغ اشاره مى‏كند. در سومین مطلب چنین مى‏گوید: سرانجام دروغ، پرده‏درى است و سرانجام پرده درى آتش دوزخ است.
ابلیس در آغاز، دروغ گو را گول مى‏زند و به وى مى‏گوید: این گناه را مرتكب شود و اطمینان داشته باشد كه كسى از آن آگاه نخواهد شد و اگر هم به گوش كسى رسید، چاره‏اش انكار است و بدین وسیله هراس دروغ گو را از گناه مى‏برد تا یك یك گناهان را مرتكب مى‏شود؛ دیگر حیایى و شرمى در او نمى‏ماند و از هیچ گناهى، ابایى ندارد. آیا پرده‏درى جز این مى‏باشد؟ سرانجام پرده‏درى، آتش دوزخ است.
دام شیطان‏
از این سخن دانسته شد كه دروغ، یكى از دام‏هاى شیطان است. شیطان با دروغ، افراد بشر را شكار مى‏كند و آن‏ها را تحت اختیار خود قرار مى‏دهد. هر چه شیطان مى‏خواهد باید بكنند، چون اختیارى از خود ندارند و در برابر شیطان، مسلوب الاراده گردیده‏اند. شیطان كسانى را كه زبانشان را تصرف كرده، گوش و چشمشان را تصرف كرده، دست و پایشان را تصرف كرده، مغزشان را پایگاهى براى نیروى شیطانى خود قرار داده، چنین كسانى را آلت خود قرار مى‏دهد و به سراغ پاك دلانى دیگر مى‏فرستد. تا آن‏ها را به دام آورند و این روش، پیوسته تكرار مى‏شود.
باز مرغ هوسش پر گیرد   عمل شوم خود از سر گیرد
رسوایى و افتضاح‏
چهارمین مطلب این روایت شریف، شاید این باشد كه سرانجام دروغ رسوایى و افتضاح است و این نكته را نگارنده از این جمله على (ع) استفاده مى‏كند: وَ مَا یَزَالُ أَحَدُكُمْ یَكْذِبُ حَتَّى یُقَالَ كَذَبَ وَ فَجَرَ دروغ گو بایستى منتظر باشد كه كوس رسوایى‏اش را بر سر بازار بزنند. شاید از نخستین دروغ، كم‏تر كسى آگاه شود و همین چیز هم دروغ گو را در دروغ گویى جرى‏تر مى‏كند، ولى كم كم دروغ ادامه پیدا مى‏كند و مردم وى را به دروغ گویى مى‏شناسند. همین كه مورد بدگمانى مردم قرار گرفت، به گناهان دیگرش نیز پى مى‏برند و اسرار نهانى اش برملا خواهد شد. هر چه بخواهد به روى زشت كارى‏هایش سرپوشى بگذارد، سوءظن مردم، آن سرپوش را بر مى‏دارد و نخواهد گذاشت سیاه كارى‏هایش پنهان بماند. واى به بدبختى كه مورد سوءظن قرار بگیرد. اگر گناه كوچكى كرده باشد، سوءظن آن را بزرگ مى‏نمایاند. اگر یكى باشد، آن را ده مى‏بینند، بلكه گناه دیگرى را نیز به گردن او خواهند انداخت.
بدگمانى مردم به این زودى برطرف شدنى نیست و این لكه سیاه دور است كه پاك شود، بلكه سرایت نیز مى‏كند و كسان و دوستان او نیز مورد سوءظن قرار خواهند گرفت.
سه سال‏
كسانى هستند كه عمر خود را كم مى‏گویند. اینان گمان مى‏كنند كه مردم به دروغ آن‏ها پى نخواهند برد. در صورتى كه اگر بگویم كه مردم، حساب عمر هر كسى را بهتر از خود او دارند، چندان گزافه نمى‏باشد. گویند: مردى وارد باشگاهى شد و عمر خود را پنجاه و دو سال گفت. پس از سه سال، دوباره به همان باشگاه رفت و عمر خود را نیز پنجاه و دو سال گفت. متصدى ثبت نام، هنگامى كه كارت ورودى سابق این شخص را دید، پرسید: شما در این سه سال كجا بودید؟
مطلب پنجم‏
امام ، در پایان سخنش ، سومین بدبختى دروغ گو را بیان مى‏كند و آن بالاترین بدبختى مى‏باشد. امام مى‏فرماید: كار دروغ گو به جایى مى‏رسد كه یك سر سوزن راستى در قلبش نمى‏ماند. در این موقع ، از طرف مقام مقدس الهى كذاب نامیده مى‏شود.
كسى كه یك سر سوزن در قلبش راستى نباشد، تمام حقیقتش دروغ گویى خواهد بود، دروغ با سرشتش آمیخته شده و با جانش به در خواهد رفت؛ چنین كسى شایستگى ندارد كه مورد لطف خداى مهربان قرار گیرد و به مقام قرب الهى برسد. مهر حق ، سال‏ها با او مدارا مى‏كند، ولى هنگامى كه بى شرمى دروغ گو از حد گذشت ، رسوایش مى‏كند و كذابش مى‏خواند(اگر پشیمان نشود و دست از دروغ بر ندارد).
دروغ گو بداند كه درگاه حق، درگاه نومیدى نیست و مهر خداى، همیشه راه بازگشت را باز نگاه داشته. گناه كار به هر جاى كه برسد، اگر حقیقتا پشیمان شود و توبه كند خدایش وى را با آغوش باز خواهد پذیرفت.
داستانى از تاریخ‏
هنگامى كه وجود مقدس پیغمبر اسلام به مدینه هجرت فرمود، نخستین قدمى كه برداشت، ساختن مسجد بود. حضرتش زمینى را براى مسجد تهیه كرده و سپس به دیوار كشیدن به دور آن اقدام فرمود. نخستین خشت را با دست مبارك خود به كار گذاشت. سپس مسلمانان و یاران رسول، مشغول كار شدند. پى در پى خشت مى‏آوردند و به كار مى‏گذاشتند. شوق و شعفى زایدالوصف بر مسلمانان چیره شده بود و همگى خوشحال و خرم به كار ادامه مى‏دادند، گویى كارگرى خانه خدا براى ایشان بهترین لذت بود، سرود مى‏خواندند و بار مى‏بردند، آن جا یك پارچه شادى و نشاط و فعالیت بود.
در این حال، رفتار دو تن از مسلمانان، جلب توجه كرد: یكى عمار یاسر و دیگرى عثمان! عمار بیش از دگران، خشت بر مى‏داشت. گاه گاهى هم بعضى بر بار او مى‏افزودند و بارش را سنگین‏تر مى‏كردند عمار خدمت رسول خدا (ص) عرض كرد: یا رسول الله مرا كشتند.
پیغمبر مهربان، زلف‏هاى مجعد عمار را تكان داده، تا از گرد و خاك پاك شود و فرمود: این‏ها قاتل تو نیستند، قاتل تو مردمى جنایتكار خواهند بود.
عثمان، جامه‏اى تمیز بر تن كرده بود و خود را كنار مى‏گرفت تا مبادا جامه‏اش خاكى شود. برادر رسول خدا (ص) على (ع) بر وى گذر كرد و بگفت: لا یستوى من یعمر المساجدا یداب فیها قائما و قاعدا و من یرى عن الغبار حائدا (كسى كه مسجد مى‏سازد و نشسته و ایستاده كار مى‏كند و زحمت مى‏كشد با كسى كه خود را از گرد و خاك دور مى‏دارد، یكسان نخواهد بود.) عثمان به على چیزى نگفت. على برادر رسول خدا و شهسوار اسلام بود، ولى عمار این رجز را از على بیاموخت و هنگام رفت و آمد و نشست و برخاست آن را مى‏خواند. این كار بر عثمان گران آمد و در خشم شد و به عمار گفت: پسر سمیه! چه مى‏گویى، به خدا سوگند این عصا را بر بینى تو خواهم كوبید.
از این سخن، حالت پیغمبر اسلام دگرگونه گردید و خشم حضرتش نمایان شد. نفسها در سینه‏ها حبس گردید. چون در هنگام غضب آن حضرت، كسى قدرت دم زدن نداشت. سپس رسول خدا فرمود: به عمار چه كار دارند او آن‏ها را به سوى بهشت دعوت مى‏كند و آن‏ها عمار را به سوى جهنم مى‏خوانند و سخنان دیگر در فضیلت عمار فرمود.
دروغ تاریخ‏
این داستان را ابن اسحاق در سیره به نام عثمان بن عفّان نقل كرده، ولى ابن هشام در تهذیب سیره ابن اسحاق، نام عثمان را انداخته و از او به مردى از صحابه تعبیر مى‏كند.48 گواه بر این سخن، تصریح خود او در سیره مى‏باشد كه مى‏گوید: (و قد سمى ابن اسحق الرجل) و گواه بر این كه داستان مربوط به عثمان است، تصریح ابوذر است در شرح سیره ابن هشام كه مى‏گوید: آن مرد عثمان بن عفان بوده.
در سیره حلبیه49 وضع عوض شده و به جاى نام عثمان بن عفان، نام عثمان بن مظعون نوشته شده است. نمى‏گویم این خیانت را نویسنده سیره حلبیه كرده و این گناه را او مرتكب شده است، شاید این دروغ از راویانى باشد كه داستان را براى او روایت كرده‏اند.
سرگذشت‏ها در سیر تاریخ، سیرهایى دارند. مورّخان سابق، نام نمى‏برند و قهرمانان را مجعول مى‏گذارند و مورخان آینده نام دیگرى به قهرمان‏هاى داستان‏ها مى‏دهند.
عثمان بن مَظعون‏
او از پاكان و اتقیاى یاران رسول خدا (ص) بوده و در دومین سال هجرت از دنیا رفته است. این مرد پاك از بنى امیه نبود كه دوستانى در تاریخ داشته باشد كه از او دفاع كنند یا داستان‏ها را به نفع او تغییر دهند. كسى كه بى دفاع شد، همه گونه حمله‏اى به او مى‏شود. پس مانعى ندارد كه به دروغ به او تهمت زنند و نسبت به عمار ظالمش خوانند و مورد غضب رسول خدایش (ص) بگویند. این نمونه كوچكى بود از جنایت‏هاى تاریخ نویسان (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل).
عثمان پس از آن كه در غزوه بدر شركت كرد، در مدینه از دنیا رفت و رسول خدا (ص) پس از مرگ، او را بوسید در حالى كه مى‏گریست و از دیدگانش اشك مى‏ریخت.

كذّاب‏

(إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّاب ؛50خداى كسى را كه از حد بگذراند و بسیار دروغ بگوید، هدایت نخواهد كرد.) از نظر لفظ كذّاب، مبالغه كاذب است. كاذب كسى است كه دروغ بگوید. كذّاب كسى است كه بسیار دروغ بگوید. در زبان فارسى، هیأتى كه دلالت بر مبالغه در معنا داشته باشد، سراغ ندارم. شاید واژه دروغ گو، بسیار دروغ گفتن را نیز برساند. اگر بگوییم او دروغ مى‏گوید یا بگوییم او دروغ گوست، جمله نخست كسى را كه یك بار دروغ گفته باشد شامل مى‏شود، ولى جمله دوم ویژه كسى است كه بارها دروغ گفته باشد، به طورى كه دروغ گویى از صفات او شده باشد.
از این سخن دانسته شد كه دروغ گفتن با دروغ گوبودن تفاوت دارد و دروغ گو از نظر معنا به كذّاب نزدیك مى‏باشد.
كذّاب چه كسى است؟
مردى خدمت خلیفه پنجم پیغمبر اسلام (ص) امام محمد باقر (ع) عرض مى‏كند: كذّاب كسى است كه دروغ بگوید؟ امام مى‏فرماید: (لا ولكن المطبوع على الكذب؛51 كذاب كسى است كه طبیعتش به دروغ آمیخته شده و دروغ گویى جبلى او شده باشد.) كسانى كه به بعضى از مواد مخدر اعتیاد پیدا مى‏كنند، در آغاز كار، از دگران شرم مى‏كنند كه در حضور آن‏ها ماده مخدر را استعمال كنند و به طور نهانى و سرى این كار را انجام مى‏دهند، ولى وقتى كه عادت شد، شرم برطرف مى‏شود و از آگاه شدن دگران ابایى نخواهند داشت، مگر آن كه از خطرى بیم داشته باشند.
دروغ گو در آغاز دروغ گویى چنین است و شرم دارد كه دگران به دورغش پى ببرند، ولى هنگامى كه دروغ گویى عادت او گردید، شرم برطرف مى‏شود و گاه مى‏شود كه یكى از حاضران را بر سخن خود گواه مى‏گیرد، در صورتى كه خودش مى‏داند كه گواه، او را دروغ گو مى‏داند.
این گونه دروغ گویان بسیارند. آن‏ها مى‏دانند كه كسى را كه گواه خود گرفته‏اند، از صدق سخنشان بى خبر، بلكه به نادرستى آن یقین دارد و گواه گرفتن، دروغ دیگرى از دورغ‏هاى آن‏ها مى‏باشد.
كاذب و كذّاب‏
كاذب اگر دروغ بگوید، پشیمان مى‏گردد، بلكه در وقت دروغ گفتن اعصابش نیز ناراحت مى‏باشد و از چشم و رنگ چهره و لرزش صدایش، ممكن است به دروغش پى برد.
ولى كذّاب از دروغ گویى پشیمانى ندارد. هنگام دروغ گفتن، اعصابش ناراحت نمى‏شود، از چشم و رنگ چهره و لرزش صدایش، نمى‏توان به دروغش پى برد، چون همگى حالت طبیعى دارند و با كمال قرصى دروغ مى‏گوید و براى اثبات صحت گفتارش سوگند مى‏خورد؛ او دروغ گویى را راه موفقیت و محبوب شدن مى‏داند! او دروغ گویى را نشانه زیركى و عقل مى‏شناسد! زهى تصور باطل! زهى خیال محال!
فراموشى كذاب‏
امام جعفر صادق (ع) مى‏فرماید: (إِنَّ مِمَّا أَعَانَ اللَّهُ بِهِ عَلَى الْكَذَّابِینَ النِّسْیَان ؛52 از چیزهایى كه خدا براى رسوایى دروغ گویان، كمك قرار داده، فراموشى است.) كذاب، دروغى را كه مى‏گوید به زودى فراموش مى‏كند، چون واقعیت ندارد و چیز بى واقعیت دوامى نخواهد داشت و مانند موج‏هاى سراب نمایان مى‏شود و سپس نابود مى‏گردد.
بار دیگر، جور دیگر دروغ مى‏گوید. در دو مجلس نسبت به یك موضوع، دو گونه سخن مى‏گوید، شنوندگان كه اطلاعات خود را در مورد سخنان او، تحت اختیار یكدیگر گذاردند، همگى به دروغش پى خواهند برد. آیا چنین كسى سخنش نزد دگران ارزش دارد؟ هرگز! هرچند داراى عالى‏ترین مقامات باشد. آیا دیگر كسى به او اعتماد خواهد كرد؟ آیا چنین كسى قابل هدایت خواهد بود؟ قرآن چه نیكو مى‏گوید: إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّاب.53
نخستین كذاب در اسلام‏
نخستین كسى كه از طرف رسول خدا (ص) به لقب كذاب نامیده شد، عربى بود به نام مُسَیلَمه. او در آغاز، مسلمان شد ولى سپس ادعاى پیغمبرى كرد و نامه‏اى بدین مضمون براى پیغمبر اسلام فرستاد: (از مسیلمه رسول الله به سوى محمد رسول الله، سلام علیك. بدان كه من با تو در پیغمبرى شریك هستم. حكومت نصف زمین از آن من و نصف دیگر از آن قریش. تا آخر نامه.)
پیغمبر اسلام در جواب چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم‏ از محمد رسول الله به مسیلمه كذاب. سلام بر كسى كه راه حق را پیروى كند. زمین از آن خداست و به هر كس از بندگانش بخواهد مى‏دهد. سرانجام نیك، از آن مردم باتقواست و بس.
رسول خدا (ص) از دنیا رفت. مسیلمه كارش بالا گرفت. تعصب عشیره‏اى و منطقه‏اى كه در عرب فراوان مى‏باشد، موجب شد كه در میان افراد عشیره‏اش و اهالى مرز و بومش، پیروان بسیارى پیدا كند. سرانجام در زمان حكومت ابوبكر به دست مسلمانان كشته شد.
كذّاب دیگر
هنگامى كه رسول خدا (ص) از سفر حجّةالوداع مراجعت مى‏فرمود، بر اثر خستگى و كوفتگى سفر، بیمارى بر حضرتش عارض شد. این خبر در یمن به گوش اَسوَد عنسى رسید. او هم ادعاى پیغمبرى كرد و چون اطلاعاتى از شعبده داشت، كارهاى عجیب و غریبى از خود نشان مى‏داد.
اسود نیز پیروان بسیارى پیدا كرد و كشور یمن را به تصرف در آورد و مأموران رسول خدا (ص) را بیرون كرد.
فرماندار كل كه نامش (شهر) بود و گویا ایرانى بود در برابر او مقاومت كرد. این مسلمان، آن قدر استقامت كرد تا در راه دفاع از اسلام جان داد و كشته شد.
اسود همسر این مرد بزرگوار رشید را به زنى گرفت. حدود متصرفات اسود، از طرفى حضر موت و از طرفى طائف و از طرفى احسا و بحرین بود، بلكه تا عدن برسید و وجودش براى اسلام خطر بزرگى شد.
از طرف خدا، كشته شدن اسود عنسى به رسول وحى شد. پیغمبر فرمود: عنسى كشته شد. او را مبارك مردى كشت كه از دودمانى مبارك بود. پرسیدند: كه او را كشت؟ پیغمبر فرمود: فیروز فاز فیروز.54
مدعیان پیغمبرى‏
به طور كلى هر یك از مدعیان پیغمبرى كذاب مى‏باشند، چون لازمه ادعاى پیغمبرى دروغ بسیار گفتن است، چه از نظر تكرار دعواى پیغمبرى و چه از نظر تشریع احكام و جعل قوانین.
دروغ گویانى بسیار در جهان بوده و هستند و خواهند بود كه بر اثر جاه‏طلبى و خودپسندى، ادعاى پیغمبرى و فرستادگى از جانب خدا كرده‏اند و مى‏كنند و خواهند كرد.
گاهى هم بر اثر نادانى بشر، موفقیتى چندروزه به دست آورده‏اند و دسته‏اى پیرو براى خویش درست كرده‏اند، ولى چندان دوامى نداشته‏اند. از این گونه دین‏هاى دروغى تا كنون در جهان بسیار پیدا شده و سپس ناپدید شده است. چیزى كه حقیقت نداشته باشد، قابل بقا نخواهد بود. ممكن است اوضاع و احوال محیط، چند روزى به ادامه این دین‏ها كمك كند، ولى به اصطلاح فلاسفه، این‏ها حركت قسرى است و قسر دوام ندارد.
راه موفقیت این پیغمبرهاى دروغین، استفاده از غریزه طمع و شهوت بشر یا تحریك حس انتقام او مى‏باشد، چنان كه كمونیست‏ها نیز براى نشر مسلك خود از این سه غریزه استفاده مى‏كنند، بلكه اصل مسلك كمونیست نیز پیدا شده و برخاسته از این سه غریزه مى‏باشد. صفت حسد هم در رشد آن مدخلیت كامل دارد، چنان چه در جلد دوم (حسد) گفته شد.
هلاكت كذاب‏
خلیفه ششم پیغمبر اسلام، امام جعفر صادق (ع) چنین مى‏گوید: ( إِنَّ الْكَذَّابَ یَهْلِكُ بِالْبَیِّنَاتِ وَ یَهْلِكُ أَتْبَاعُهُ بِالشُّبُهَات؛55 كذاب از روى دانستن هلاك مى‏شود و پیروان خود را از روى ندانستن هلاك مى‏كند.) كذاب خود مى‏داند كه دروغ مى‏گوید. او هیچ اشتباه نمى‏كند. پیش او مانند روز روشن است كه در ادعایش دروغ گو مى‏باشد، ولى پیروان خود را در اشتباه مى‏اندازد و نمى‏گذارد كه حقیقت براى آن‏ها روشن شود.
وى از نادانى مردم، سوءاستفاده مى‏كند و آن‏ها را گمراه كرده و بر اثر گمراهى به هلاكت مى‏اندازد. آرى كذاب، خودش را دانسته، جهنمى مى‏كند و پیروان خود را ندانسته به جهنم مى‏برد.
روش پیغمبران دروغین‏
روش پیغمبران دروغین، در دعوت، نشر دروغ مى‏باشد و بس. اینان بایستى ادعاى دروغ خود را از بامداد تا شامگاه، هزاران بار، نزد هر كسى تكرار كنند. صدها دستورهاى جعلى و حكم‏هاى دروغى بیاورند، عباراتى عجیب و غریب و غیرعادى از خود ببافند و سپس آن‏ها را جمع كرده و كتاب آسمانى خود بنامند و ادعا كنند كه آن عبارات بى سروته، وحى الهى مى‏باشد؛ رفتار خود را پیغمبرى وانمود كنند و انكار معجزه كنند و یا به سحر و جادو مردم را بفریبند و آن‏ها را به نام معجزه قالب بزنند و دروغ عملى را بر دروغ‏هاى لفظى خود بیفزایند.
بایستى هزاران حقه و نیرنگ و افسون به كار برند تا براى ادعاى خود پیرو پیدا كنند و با پیروان، طورى رفتار كنند كه آن‏ها در این پیروى ثابت بمانند و وسط راه او را ول نكنند.
رنگ‏هاى دیگر كذاب‏
كذاب بودن، اختصاص به ادعاى پیغمبرى ندارد و داراى رنگ‏هاى دیگرى نیز مى‏باشد. هر كس به دروغ ادعا كند كه داراى منصبى از مناصب الهى است، كذاب خواهد بود، خواه ادعاى نبوت باشد، خواه ادعاى امامت، خواه ادعاى نیابت خاصه و بابیت باشد، خواه ادعاى نیابت عامه و مرجعیت تقلید. ادعاى دروغین در هر یك از این مناصب، مانند ادعاى پیغبرى، مستلزم دروغ گفتن بسیار مى‏باشد.
اگر كسى در دین، منصبى براى خویش ادعا كند كه در میان مناصب الهى، آن گونه منصب نباشد، چنین كسى نیز در زمره كذابان به شمار خواهد بود.
جعفر كذاب‏
پس از وفات خلیفه یازدهم رسول خدا (ص) حضرت امام حسن عسكرى (ع) جعفر ادعاى امامت كرد و گفت: من خلیفه دوازدهم رسولم. جعفر منكر وجود فرزندى براى حضرت امام حسن عسكرى شد و خود را وارث برادر معرفى كرد و به جاى آن كه مهربانى كند، حقوق برادرزاده عالى مقامش را غصب كرد.
جعفر، مردى فاسق، باده گسار، بى سواد و نادان بود. در نادانى او همین بس كه پول زیادى براى مركز قدرت برد تا با تأیید كردن آن‏ها مسلمانان امام دوازدهمش بشناسند. او هنوز نفهمیده بود كه امامت، منصبى است خدایى و دست بشر نمى‏تواند در آن دخالتى داشته باشد.
سلاطین مستبد گذشته مسلمانان كه خود را خلیفه مى‏نامیدند، هر چه كوشیدند كه امامت آل على را از میان بردارند (كشتند، سوختند، مسموم كردند ولى) نتوانستند، خودشان رفتند و امامت باقى ماند.
جعفر به شیعیان، نامه نوشت و خود را امام معرفى كرد. جعفر، یاران حضرت ولى عصر - ارواحنا فداه - را استهزا مى‏كرد كه بیهوده انتظار كه را مى‏كشید، چنین كسى وجود ندارد. جعفر بر شیعیان سخت گرفت، بر بستگان برادر عظیم الشأنش سخت گرفت، توهین كرد، به زندان تهدید كرد، ولى نتیجه نگرفت، یك تن هم پیرو پیدا نكرد، و احدى به امامتش قائل نشد.
شیعیان، امام را مى‏شناختند و شرایط امام را مى‏دانستند، از زمان رسول خدا (ص) معلوم بود كه امام دوازدهم كیست. پیغمبر اسلام از نام و كنیه‏اش خبر داده بود.
امامان یازده گانه در گذشته، هر كدام در موقع مقتضى، خلیفه دوازدهم؛ رسول و امام دوازدهم مسلمانان را معرفى كرده بودند .شیعیان در زمان پدرش حضرت امام عسكرى (ع) حضرتش را در كودكى دیده بودند و به طور كامل مى‏شناختند.
مدعیان مهدویت‏
همه ادیان اتفاق دارند كه روزى مردى توانا و پاك، ظهور خواهد كرد تا جهان را براى همیشه پر از عدل و داد كند و جهانیان را از شر ظالمان و ستمگران برهاند .
فطرت بشر نیز بدین سخن پاى بند است، كه ظلم دوام نخواهد داشت و روزى حكومت عدل تشكیل خواهد شد، حكومتى كه جهانى باشد و اختصاص به كشورى یا قاره‏اى یا نژادى نداشته باشد.
مدعیان مهدویت از این دو چیز استفاده كرده و ادعا كرده و مى‏كنند كه تشكیل دهنده آن حكومت مى‏باشند، از این رو خود را مهدى نامیده‏اند. تاریخ، افراد بسیارى مى‏شناسد كه چنین ادعایى كرده‏اند و به نام عدل، جنایاتى مرتكب شده‏اند، ولى چیزى نگذشت كه ادعاى باطل آن‏ها روشن شده و دروغشان ثابت و مدلل گردیده است. اینان خودشان را به چاه هلاكت انداخته‏اند و افرادى نادان را در هلاكت و گمراهى قرار داده‏اند. راه جلوگیرى از پیدایش كذاب‏ها به طور عموم، تقویت ایمان در دل بشر مى‏باشد و بس.
نشانه كذّاب‏
امام جعفر صادق (ع) فرمود: نشانه كذّابى كه به دروغ، ادعاى یكى از مناصب الهى را مى‏كند، آن است كه از آسمان و زمین و مشرق و مغرب خبر مى‏دهد، ولى وقتى كه از وى از حلال و حرام خدا بپرسى، هیچ نمى‏داند.56 چقدر زشت است كه كسى ادعاى مرجعیت در تقلید كند، ولى در مباحث فقه جاهل باشد و در رساله عملیه‏اش بر خلاف موازین فقه نظریه بدهد.
اطلاعات هر كسى بایستى در مرحله نخست، مربوط به همان شغل خودش باشد. پزشكى كه طب نداند، مانند درختى است بى بر. كسى كه ادعاى مرجعیت دارد، بایستى كاملا و به طور دقیق به احكام خدا آشنا باشد تا مبادا فتوایى بر خلاف (ما انزل الله) بدهد.
واعظى را دیدم كه بر اریكه منبر دم از اتم مى‏زد، ولى آیا از مواعظ محمد و آل محمد اطلاعى داشت؟ نمى‏دانم. آیا از اخلاقیات اسلام، از اجتماعات اسلام اطلاعى داشت؟ نمى‏دانم.
در این روزها شهرتى پیدا شده كه آخوند بایستى همه چیز بداند. فكر همه چیز دانستن موجب شده كه آخوند معلومات اصلى خود را از دست بدهد، بلكه از هر دو سو رانده شود.
آخوند باید نخست در رشته اصلى خود معلومات كافى داشته باشد، سپس در رشته‏هاى دیگر وارد شود. آخوندى كه معلومات دینى نداشته باشد، مانند ناطقى است كه زبان نداشته باشد.
یكى از بدبختى‏هایى كه دامن گیر مسلمانان شده آن است كه هر كس كه خود را معتقد به دین مى‏داند، گمان مى‏كند كه از احكام خدا اطلاع دارد و با فكر جاهل خود مى‏تواند مسائل دینى را حل كند، در صورتى كه هر علمى، درس خواندن دارد و علم دین بیش از علوم دیگر درس خواندن مى‏خواهد. دوره تحصیل علم دین از همه علوم بیش‏تر است .
به خاطر دارم، مردى كه خود را متخصص در شیمى مى‏دانست، در فقاهت و وظایف دینى عالمى را راهنمایى مى‏كرد و دستور مى‏داد! فقط از این جهت كه خود را مسلمانى معتقد مى‏دانست. به او گفتم: شما براى هر چیزى تخصص قائل هستید، ولى براى علم دین تخصص قائل نیستید ؟! در هر رشته‏اى بایستى به متخصص آن رجوع كرد.

36) نحل (16) آیه 105.
37) الكافى، ج‏2، ص‏339، باب الكذب، ح‏4: فضلا نبایستى زیبایى‏هاى ادبى سخن امام ششم (ع) را از نظر دور بدارند. این جمله از نظر افاده و قطعیت معنا چند تاكید دارد: بیان كردن معنا را به جمله اسمیه، تاكید اسناد جمله به آن؛ ضمیر عماد كه مفید حصر مسند در مسندالیه مى‏باشد؛ مسند را نفس مصدر قراردادن از باب زید عدل. احتمال آن كه خراب مشتق باشد و صیغه مبالغه باشد بر وزن شداد بعید است.
اسمیه بودن جمله نیز این نكته را مى‏رساند كه دروغ خودش خرابى ایمان است، در صورتى كه جمله فعلیه یخرب الایمان، این نكته را نمى‏فهماند، بلكه معنا چنین مى‏شود كه دروغ ایمان را خراب مى‏كند، در صورتى كه جمله اسمیه آوردن و مسند را مصدر قرار دادن، مى‏رساند كه دروغ خودش خرابى ایمان است؛ نه آن كه ایمان در كار بوده، ولى دروغ خرابش كرده، زیرا اگر ایمان مى‏بود، دروغ نبود؛ پس دروغ خود ویرانى ایمان است.
38) بقره(2) آیه 204
39) بقره (2) آیه 207.
40) وسائل الشیعه، ابواب احكام العشره، باب تحریم الكذب، ح‏11، ص‏245.
41) المحجة البیضاء، ج‏5 ص‏242
42) حجرات (49) آیه 6.
43) مجمع البیان، ج‏9، ص‏132، ذیل همین آیه.
44) محمد بن محمد سبزوارى، جامع الاخبار، ص‏417، فصل فى الكذب و الصدق، ح‏1158.
45) جامع الاخبار، ص‏418، فصل فى الكذب و الصدق، ح‏1162، جامع السعادات، ج‏2 ص‏318.
46) الكافى، ج 2، ص‏339، باب الكذب، ح‏3.
47) بحارالانوار، ج 42، ص‏295 - 296
48) السیرة النبویه لابن هشام، ج‏2، ص‏142.
49) السیرة الحلبیه، ج‏2، ص‏262.
50) غافر (40) آیه 28.
51) الكافى، ج‏2، ص‏341 - 340، باب الكذب، ح‏12.
52) الكافى، ج‏2، ص‏341، باب الكذب ح 15.
53) غافر (40) آیه 28.
54) نگارنده احتمال مى‏دهد كه این جمله، فارسى باشد و چنین بوده: فیروز باذ فیروز و رسول اكرم (ص) در حق فیروز دعا كرده باشد، چون در زبان فارسى ب و ف تبدیل پذیرند.
55) الكافى، ج‏2، ص‏339، باب الكذب، ح‏7.
56) الكافى، ج‏2، ص‏340، باب الكذب، ح‏8.

next page back page

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


ارائه مطالب مذهبی در مورد امام زمان شهدا اسلام ایت الله بهجت (ره) اس ام اس مذهبی علمای دینی اهل بیت (ع) شیعه دل نوشته ولایت و امامت احادیث آموزش مداحی و کتاب دینی شیطان

آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تگ