تبلیغات
یا امام زمان (عج)

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

یا زهرا (س).یا شهید گمنام


یا امام زمان (عج)
1170 سال است که مهدی (عج) به دنبال 313 مرد است و چقدر مرد شدن زمان می برد!
نویسندگان
نظر سنجی
آهای کسی که اسم خودت رو گذاشتی مسلمون چقدر حاضری برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات بفرستی ایا اصلا حاضری؟




تگ
تگ
:. بوسه و آب دهان شیطان .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شیطان به خاطر یك بوسه زدن بر یكى از پادشاهان جبار و ظالم هزاران انسان بى گناه را نابود كرد.
نقل شده كه : وقتى ((ضحاك )) به پادشاهى رسید، شیطان به صورت انسانى در آمد و پیش او رفت . بعد از اداى احترام گفت : اى ((ضحاك ))! من آشپز ماهرى هستم . اگر پادشاه مایل باشند. دوست دارم مرا آشپز خود قرار دهند تا هر روز غذاى لذیذى برایشان تهیه كنم . ضحاك هم - چون یك پادشاه عیاش و خوش گذارن بود بدون آن كه درباره آن ملعون تحقیقى بكند كه از كجا آمده و چه كسى است ؟ به عنوان آشپز مخصوص خود استخدام نمود و هر چه لازم بود در اختیارش قرار داد.
شیطان شروع به كار كرد. هر روز غذاى خوش مزه اى براى ((ضحاك )) مى پخت و سر وقت براى او مى آورد. شاه هم از خوردن آن لذت مى برد. روزى غذاى بسیار خوش مزه اى آماده كرد و پیش ((ضحاك )) آورد. آن ظالم وقتى غذا را خورد بیش از پیش خوشش آمد و لذت برد. همان وقت او را خواست و گفت :
امروز غذاى گوارایى فراهم كرده بودى ، لازم مى دانم تو را تشویق كنم و هر چه بخواهى به تو جایزه بدهم . شیطان در جواب گفت :اى پادشاه ! من چیزى از شما نمى خواهم ، ولى اگر درباره من لطفى داشته باشى ، دوست دارم روى دو شانه اعلى حضرت را ببوسم ، خواهش من فقط همین است . ((ضحاك )) هم پذیرفت و اجازه داد تا شانه هایش را ببوسد.
شیطان هم هر دو شانه او را بوسید و با آب دهن خود آلوده نمود. بعد از آن هم گریخت و پنهان شد. ناگهان از روى هر دو شانه او مارى بیرون آمد. بزرگ شدند و و همواره آزارش مى دادند؛ به طورى كه خورد و خواب و استراحت را از او سلب كرده بودند. هر چه طبیبان آنها را مى كشتند باز بیرون مى آمدند و در خواب و بیدارى ناراحتش مى كردند.
بعد از مدتى باز شیطان در پوشش انسان دیگرى در كاخ ((ضحاك )) نمایان شد و گفت : من طبیب با تجربه اى هستم . شنیده ام كه پادشاه را ناراحتى پیش آمده است كه نه شب استراحت دارد و نه روز، شنیده ام كه دو مار روى شانه او بیرون آمده و او را اذیت مى كنند. آمده ام اگر اجازه بفرمایید شما را معاینه كنم ، و اگر امكان داشته باشد معالجه نمایم . باز ((ضحاك )) بى آن كه هیچ پرس و جویى كند و بپرسد از كجا آمده اى و تا حالا كجا بوده اى و چه كسانى را معالجه كرده اى ؟ كجا درس خوانده اى و اصلا نام تو چیست ؟ از كدام شهر و قبیله هستى ؟ خود را در اختیار او قرار داد. شیطان هم قدرى او را معاینه نمود و گفت : این مارها را نمى شود از بین برد، چون ریشه آنها در تمام بدن فرو رفته است و درمان پذیر نیست ؛ لكن مى شود كارى كرد كه این مارها دیگر اذیت نكنند و در خواب و بیدارى احساس ناراحتى نكنید.
بعد گفت : غذاى این مارها مغز سر انسان است . هر روز باید مغز سر دو نفر انسان را بیرون آورید، و به این مارها دهید. همان وقت دستور داد دو نفر جوان را بكشند و مغز سرشان را بیاورند، ((ضحاك )) هم گفت : دو نفر جوان زندانى را كشته و مغز سرشان را پیش شیطان آوردند. آن ملعون مغز سر آن دو جوان را به مارها داد. مارها وقتى خوردند سیر شدند و دیگر ضحاك را اذیت نكردند. ((ضحاك )) چون مدتى بود كه به خواب نرفته بود چند شبانه روز خوابید. وقتى مارها گرسنه شدند باز به حركت آمدند و او را بیدار كردند.
باز شیطان گفت : بروید مغز سر دو جوان دیگر را بیاورید. این كار ادامه پیدا كرد و تمام جوان هایى كه در زندان بودند روزى دو نفرشان را مى كشتند. وقتى زندانیان تمام شدند هر روز دو جوان را از كوچه و بازار مى گرفتند و مغز سرشان را براى مارها مى آورند.
بعد از مدتى ، آشپزها با هم گفتند: چرا ما براى این سفاك روزى دو جوان بى گناه رابكشیم ؟ بلكه باید به جاى مغز سر یك انسا مغز گوسفندى را در آوریم و با هم مخلوط كنیم و به مارها بدهیم و به همین كار پرداختند. روزى یكى از جوانها را نگاه داشتند.
بعد از مدتى آن جوانها را با شمارى گوسفند كه به آنها دادند، راهى شهر و دیار كردند و گفتند: در میا كوه و صحرا پنهان شوید تا ((ضحاك )) نداند. و از شیر این این حیوانات استفاده نمایند. آنان هم در همان دشت و بیابان صاحب زندگى شدند و نسلشان زیاد شد. اینكه كردهاى اطراف ، از نسل همان جوان هایى هستند كه در بیابان به سر مى بردند و از ترس ((ضحاك )) فرارى بودند.(310)
آرى ، در یك بوسه و آب دهان آن ملعون این همه اثر بود و با این وسیله انتقام خود را از اولاد انسان گرفت .



طبقه بندی: شیطان،
[ سه شنبه 29 شهریور 1390 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ سرباز گمنام ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


ارائه مطالب مذهبی در مورد امام زمان شهدا اسلام ایت الله بهجت (ره) اس ام اس مذهبی علمای دینی اهل بیت (ع) شیعه دل نوشته ولایت و امامت احادیث آموزش مداحی و کتاب دینی شیطان

آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تگ